سلام به همه ی دوستان خوبم
امیدوارم حالتون خوب باشه،منم خوبم.خوب ِخوب که نه ولی بد نیستم.
تو این مدتی که سر نزدم خیلی گرفتار بودم.بعد از اینکه با مهدی دوستیمو تموم کردم بازم طاقت نیاوردم و ازش خواستم که جداییمون به بعد از امتحاناتم موکول بشه که قبول کرد و من توی روز یک یا دو تا مسیج بهش میزدم که مهدی هم گاهی جواب میداد و گاهی نه.
گاهی هم با هم ۲مین صحبت می کردیم
به همین هم راضی بودم
همین که قسمتی از دلتنگی هام رفع میشد بهم کمک میکرد تا راحت بتونم درس بخونم.
مامانم یه مدتی بود که مریض بود و طبق تشخیص دکتر باید می رفت بیمارستان و عمل می شد،مامان هفدهم همین ماه توی بیمارستان بستری شد و هجدهم باید عمل می شد،من و بابا روز عمل از ساعت ۸ صبح توی بیمارستان کنار مامانم بودیم تا اینکه ساعت ۱۰ مامان رو بردن اطاق عمل.من خیلی ترسیده بودم و چون قرار بود شب من همراه مامان بمونم بیمارستان کتاب و جزوه هامو هم برداشته بودم تا اونجا درسم رو بخونم آخه بیست و یکم امتحان داشتم ولی وقتی مامان رو بردن دیگه نتونستم درس بخونم.
تا ساعت ۲:۳۰ مین هنوز مامان رو نیاورده بودن توی بخش،بد جوری دلم شور میزد آخه هم اتاقی مامان رو بعد از عمل برده بودن آی سی یو.
نگران مامانم بودم،دلشوره ی امتحان،خستگی فضای بیمارستان و غم بزرگ از دست دادن و جدا شدن از مهدی
اصلا" حال خوشی نداشتم و با اون حال از اول صبح همش در حال جواب دادن به تلفن بودم.خواهرم،برادرام،خاله،دایی،زن دایی ها،عمو و......
دیگه واقعا" اعصاب جواب دادن نداشتم.
شنبه روز عمل بود و من پنج شنبه یعنی دو روز قبل از عمل به مهدی گفته بودم ولی اون نه اس ام اس و نه زنگ زد،خیلی ناراحت بودم حداقل اگه برای من نه ولی به خاطر تمام نگرانیهای من برای وقت هایی که حال مامانش بد بود کاش یه احوالی از مامانم می گرفت.
توی اون چند روز هر وقت بهش زنگ می زدم بعد از احوالپرسی بهم میگفت کار دارم و خیلی سریع می گفت الان زنگ می زنم و بدون خداحافظی قطع می کرد.منم منتظر تماسش می موندم و ساعتها رو می شمردم ولی بی فایده بود و در تماس بعدی هم همین حرفها تکرار می شد.
توی بیمارستان وقتی مامانم رو آوردن به بخش یه مقدار حالم بهتر شد ولی وقتی مامانُ توی اون حال دیدم دلم ریش شد حالش خیلی بد بود و از درد می نالید.به محض اوردن مامان به بخش بیشتر اقوام اومدن ملاقات مامانم،خیلی شلوغ شده بود.بابام وقتی مامانُ توی اون وضعیت دید نا خودآگاه گریه کرد و دست مامان رو گرفته بود و دلداری میداد.آبجیم،خاله و مامان بزرگم هم گریه کردن.بعد از رفتن ملاقات کننده ها بابا هم از منو مامان خداحافظی کرد و رفت ولی تا آخر شب که بخوابه هر یک ساعت با تلفن از حال مامانم خبر می گرفت.
ساعت ۱۱صبح وقتی مامان رو برده بودن عمل به مدی زنگ زدم که بعد از احوالپرسی ازم پرسید کجایی وقتی گفتم بیمارستانم با تعجب پرسید چرا انگار اصلا" اصلا" از چیزی خبر نداشت یه کم اطرافش شلوغ بود گفتم نمی تونی صحبت کنی و سریع گفت بهت زنگ میزنم و قطع کرد اصلا" انتظار این برخورد رو نداشتم دلم می خواست درکم کنه ولی افسوس.
من که چاره ای نداشتم باز منتظر تماسش موندم ۲ ساعت بعد دیگه طاقت نیاوردم و مسیج دادم که میتونیم زنگ بزنم که باز اس داد زنگ میزنم.دیگه دستش رو خونده بودم با این جمله روزها رو یکی یکی میگذروند و از حال روحی من خبر نداشت.دلم میخواست اون روز فقط یه سوال ازش بپرسم و همه چیز رو تموم کنم ولی بهم فرصت نداد.
غروب ساعت ۶ که مامان یه کمی بهتر بود البته به کمک آمپول مورفین و چندین مسکن قوی به مهدی اس زدم که اگه می خوای منو بپیچونی بهم بگو.من فقط ازت میخوام تا اخر امتحاناتم تحمل کن بعد هر کاری که دوست داری بکن.و چند مین بعد بهش زنگ زدم که بالاخره جواب داد ولی خیلی عصبانی بود و به من اجازه حرف زدن نمی داد از نظر اون رابطه ی ما تموم شده بود و حرف زدن با من رو یه جور وقت تلف کردن می دونست،شنیدن این حرفا از اون برام سخت بود.
سعی می کردم آروم باشم و باهاش صحبت کنم مهدی همش می گفت جدایی و می خواست هر چه زودتر تموم بشه و حتی یک سر سوزن به خواسته ی من توجهی نداشت من این پشت تلفن بغض کرده بودم و دیگه طاقت نیاوردم و گریه کردم مهدی که فهمید گریه میکنم کمی نرم شد،دلش برام سوخت یه دفعه لحنش باهام عوض شد مهربون شد و بعد از کمی صحبت گفت که دوباره آخر شب زنگ میزنه و زد.
وقتی دوباره زنگ زد مهربون بود حال مامانمو می پرسید همونجوری بود که همیشه دوست داشتم باشه.بعد از خداحافظی و شب بخیر من داشتم درس می خوندم تا ساعت ۳صبح بیدار بودم و حواسم به مامان بود ساعت ۳ به بعد از خستگی روی صندلی کنار مامان هی چرت می زدم و همش خواب حرفای مهدی رو میدیدم خواب حرفایی که از جدایی میزد و با حال پریشونم از خواب می پریدم و.....
صبح قرار بود من ساعت ۸برم خونه درس بخونم و خاله به جای من بیاد پیش مامانوقتی رسیدم خونه انقدر خسته بودم که سریع رفتم به سمت اتاقم و روی تختم خوابیدم و یه مسیج صبح بخیر به مهدی زدم اصلا"منتظر جواب نبودم دیگه عادت کرده بودم که ۲،۳مین بعد بهم زنگید خوشحال بودم و تعجب کرده بودم به هر حال کلی احوالپرسی گرم کردیم و گفت تو طول روز بهم زنگ می زنه بعد من دو سه ساعتی خوابیدم که برای درس خوندن سر حال باشم.
تا آخر شب خبری از مهدی نشد،یکی دوتا اس هم دادم که جواب نداد.شب خانم داداشم پیش مامان موند و من قرار بود برم قزوین توی یونی با دوستان با هم رفع اشکال کنیم برف شدیدی می اومد.خیلی سرد بود.صبح دوباره به مهدی اس صبح بخیر دادم و گفتم که اینجا برف میاد بازم بدون جواب.
تا ظهر که با بچه ها بودم ساعت ۱رفتم ترمینال قزوین و سوار اتوبوس برگشتم خونه.توی راه داشتم دعای توسل گوش میکردم و همراهش می خوندم خیلی بهم آرامش میده،خوابم برده بود.
وقتی رفتم خونه مامان مرخص شده بود ۴روز بیمارستان بود.درد داشت و من تنها باید پرستارش می شدم البته تی روز زیاد به مامانم سر میزدن،آبجی،زن داداش،خاله و مامان بزرگ و.....
ولی بیشتر کارا به عهده ی من بود.منی که خیلی وقت بود دست به سیاه وسفید خونه نمی زدم حالا همه ی کارا به عهده ی من بود.
شب قبل از امتحان به مهدی زنگ زدم که گفت خونه ست خواستم باهاش صحبت کنم که قبول نکرد بهش گفتم فردا امتحان دارم ولی تو یه اس نمیدونم به شوخی یا مسخره گفت:((مگه من ویتامین c هستم شب خوش بای))خیلی ناراحت شدم و عصبی دیگه مغزم برای درس خوندن کشش نداشت انگار قفل شده بود.بهش اس زدم و گفتم:((دیگه نمیخوام به خاطر امتحانات هوامو داشته باشی یه جوری با خودم کنار میام با آرزوی بهترینها برایت برای همیشه خداحافظ))دوباره اس دادم ((گاهی وقتی دلم تنگ شد بهت زنگ میزنم اگه جواب هم ندی ناراحت نمی شم تا کم کم مثل تو که فراموشم کردی فراموشت کنم))و باز سر روی بالشم گذاشتم که اشکام سرازیر شد که اصلا" متوجه نشدم کی خوابم برد.صبح برای امتحان از ساعت4:30مین بیدار شدم و قبل از اینکه آماده بششم سریع خونه رو مرتب کردم،آشپزخونه و پذیرایی و اتاقها رو مرتب کردم.لوازم مورد نیاز مامان رو روی عسلی کنار تخت گذاشتم و شروع کردم به آماده شدن ساعت 7 داداشم منو رسوند درختی.ماشین نبود خیلی دیر شده بود 8:30 امتحان داشتم.تاکسی قزوین سوار شدم که بین راه از راننده خواستم از داخل قزوین نره و منو روبروی یونی پیاده کنه قبول نکرد گفتم کرایه بیشتر میدم که قبول کرد دیر شد ولی رسیدم بدو بدو رفتم طبقه ی سوم.دیگه داشت نفسم بند می اومد.گند زدم به امتحانم،اصلا" تمرکز نداشتم همه ی سوالات رو بلد بودم فقط دوتا رو ننوشتم اما بی دقتی زیادی کردم بعد از امتحان با استادم صحبت کردم.امیدوارم نمره ام زیر 12 نشم.
روز جمعه مهدی بهم یه مسیج زد و تولدم رو پیشاپیش تبریک گفت منم ازش تشکر کردم.خوشحال بودم اما انتظار بیشتر از این رو داشتم آخه روز تولد برای من خیلی اهمیت داره و یه روز خیلی مهم برام محسوب میشه نه فقط تولد خودم بلکه تولد همه ی عزیزانم،دوستام و کسانی که برام مهم هستند.روز شنبه مهدی سر یه مسئله ای سوالی ازم پرسید که بعدش کلی بهم توپید بدون اینکه قبول کنه اون مسئله اصلا" ربطی به من نداشته،سکوت کردم و هیچ جوابی به حرفایی که بهم زده بود ندادم.
تا اینکه امشب نزدیکای ساعت ۹ بهم زنگ زد مامانم توی اتاقم بود نمی تونستم راحت صحبت کنم چون به مامان گفتم که دوستیم رو با مهدی تموم کردم و بهم زدیم.خیلی خوشحال بودم که بعد از چند روز صداشو شنیدم می گفت خبری ازت نیست،نیستی.گفتم خودت خواستی زنگ نزنم.کمی صحبت کردیم جویای حال مامانم شد و گفت که عموش فوت کرده بهش تسلیت گفتم وقتی گفت فردا میایم تهران برای مراسم قلبم داشت از جا کنده میشد ازش پرسیدم چند روز اینجا هستین که گفت معلوم نیست و بعد خداحافظی کردیم.
یه مسیج براش فرستادم و بهش گفتم که مشتاقم که ببینمش البته اگه مایل باشی شاید دیدار آخر باشه که جوابی نداد.
خونه مهمون داشتیم که چون من امتحان داشتم گفتم شام درست نمی کنم و بابا رفت حاضری گرفت ولی بازم همه ی پذیرایی از مهمون ها به عهده ی من بود مامان که نباید تا ۴۰روز از جاش تکون بخوره و حتی نباید یه استکان جابجا کنه بابا هم نمی تونست مهمونارو تنها بزاره.داداشا هم خونه نبودن.آخ این روزا چقدر خسته میشم.از صبح که بیدار میشم باید تا آخر شب کار کنم و همش حواسم به مامان باشه که قرص هاشو سر ساعت بخوره،تغذیه اش مناسب باشه که دچار ضعف نشه،ناهار به موقع آماده بشه تا وقتی بابا میاد خونه گشنه نمونه،ظرفها شسته باشه،همه جا مرتب باشه تا وقتی کسی میاد عیادت مامان خونه کثیف و بهم ریخته نباشه و.....
تازه الآن قدر مامان رو میدونم که قبل از عمل نمی ذاشت آب تو دلم تکون بخوره و من از صبح تا شب توی اتاقم می بودم و همه چی سر موقع آماده و مرتب بود.
واقعا" خونه داری خیلی سخته
فردا مهدی میاد تهران خدایا دل تو دلم نیست یعنی همدیگرو می بینیم؟؟؟؟؟
نباید دل خوش کنم ممکنه دوست نداشته باشه منو ببینه اگه منتظر باشم و نبینمش بازم دچار ضربه ی روحی میشم.
خیلی خسته ام شب همه خوش خوابای برفی ببینید به زیبایی و پاکی برف

