X
تبلیغات
حرفهایی که به هیچکس نگفتم

حرفهایی که به هیچکس نگفتم

خاطرات روزانه

پست آخر.....

سلام

اومدم پست آخرمو بزارم و برم،این وبلاگ و وبلاگ قبلیم رو فقط به خاطر یه نفر که همتون میدونید کیه(مهدی)عشق اول و آخرم ساختم.خاطرات تلخ و شیرینم رو با مهدی اینجا ثبت کردم البته فقط چند ماهش رو،دلتنگی هام،دلشوره هام،نگرانی هام،غصه هام و شادیهامو و......

از همه ی شما ممنونم که تو این مدت تنهام نذاشتین و باهام همدردی کردین.

مهدی رابطه اش رو با من تموم کرد ولی من ازش یه فرصت خواستم نمیدونم این فرصت رو بهم میده یا نه ولی امیدوارم برگرده.

مهدی عزیزم اگه یه روز گذرت به وبلاگم افتاد بدون که من منتظر برگشتت هستم میدونم این اواخر خیلی آزارت دادم بابت همه ی ثانیه هایی که اذیت شدی معذرت میخوام امیدوارم منو ببخشی.

من بی نهایت دوستت دارم مهدی،به اندازه ی خدا دوستت دارم شایدم بیشتر

دلم به اندازه ی تمام آسمون گرفته یعنی سهم من از زندگی همینه؟؟؟

من که با خوب و بدت ساختم چرا ضربه ی آخر رو هم بهم زدی؟خواستی یه دفعه ناکارم کنی؟زندگی ازت بیزارم،ازت خسته شدم دیگه هیچ توانی برام نمونده

از دوستای گلم طناز جون،مهسای عزیزم،مژده جون،ملیحه جون و ریحانه ی گلم ممنونم که تو این مدت مثل یه خواهر همراهم بودن،دوسِتون دارم و بهتون سر میزنم.

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 20:48  توسط پرنیان  | 

تولدم مبارک.....

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 شاید تولد زیباترین پدیده ی هستی باشد اگر به مانندِ تولدِ طبیعت،طراوت و شادابی را به همراه بیاورد

این مسیج مهدی برای تولدم بود

تولدم رو به خودم تبریک میگم امیدوارم همیشه آرامش روتوی لحظات زندگیم با تمام وجود حس کنم و بنده ی بدی برای خدا نباشمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

الهی آمین

اینم تقدیم می کنم به خودم به مناسبت روز تولدم که زیباترین روز زندگیمه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتولدم مبارک

اگه گفتین توش چیه؟؟؟؟؟؟

این مطلب رو به خاطر تولد می زارم امیدوارم خوشتون بیاد

تعیین شخصیت شما با استفاده از تاریخ تولد

در صورتیكه تاریخ تولد شما در:

اول فروردین ماه باشد سیاه هستید.
بین دوم فروردین تا 11 فروردین باشد ارغوانی هستید
بین 12 تا 21 فروردین باشد. شما سرمه ای است
بین 22 فروردین تا 31 فروردین باشد نقره ای هستید.
بین یكم اردیبهشت تا 10 اردیبهشت باشد سفید هستید.
بین 11 اردیبهشت تا 24 اردیبهشت باشد شما آبی هستید.
بین 25 اردیبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائی رنگ هستید.
بین 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شیری رنگ هستید.
بین 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستری هستید.
بین 24 خرداد تا دوم تیر ماه باشد شما رنگ خرمائی هستید.
سوم تیر ماه باشد رنگ شما خاكستری است.
بین 4 تیر ماه تا 13 تیر ماه باشد شما قرمز هستید.
بین 14 تیر ماه تا 23 تیر ماه باشد شما نارنجی هستید.
بین 24 تیر ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستید.
بین 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتی هستید.
بین 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبی هستید.
بین 23 مرداد تا یكم شهریور باشد شما سبز هستید.
بین 2 شهریور تا 11 شهریور باشد شما قهوه ای هستید.
بین 12 شهریور تا 21 شهریور باشد شما كبود رنگ هستید.
بین 22 شهریور تا 31 شهریور باشد شما لیموئی هستید.
متولدین یكم مهر ماه زیتونی هستند.
بین 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغوانی هستید.
بین 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه ای دارید.
بین 22 مهر ماه تا یكم آبان ماه شما نقره ای هستید.
بین 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفید هستید.
بین 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائی است.
بین یكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شیری رنگ هستید.
بین 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستری هستید.
بین 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائی رنگ هستید.
متولدین اول دیماه نیلی رنگ هستند.
بین دوم دی ماه تا 11 دی ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بین 12 دی ماه تا21 دی ماه باشد شما نارنجی هستید.
بین 22 دی ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستید.
بین 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتی هستید.
بین 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبی هستید.
بین 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستید.
بین 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه ای هستید.
بین 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودی رنگ هستید.
بین 21 اسفند تا 29 اسفند باشد لیمویی هستید.

--------------------------------------------------------------------

قرمز
با نمك و دوستداشتنی، مشكل پسند اما همیشه عاشق.......و
اینطور بنظر میرسد كه مورد محبت نیز باشید. با روحیه و
بشاش اما در همان زمان میتوانید بد اخلاق هم شوید
قادرید با مردم بسیار خوب و با ملاطفت برخورد كنید و این
همان عشقی است كه میتواند در راهی كه در پیش دارید
همراهتان باشد
آدمهایی را كه راحت صحبت میكنند دوست دارید این آدمها
باعث میشوند احساس راحتی بیشتری داشته باشید.

شیری رنگ
اهل رقابت و بازی دوست. دوست ندارد ببازد
ولی همیشه بشاش است.
شما قابل اعتماد و امین هستید و خیلی علاقه دارید وقت
خود را بیرون بگذرانید، با دقت عشقتان را انتخاب میكنید
و بسادگی عاشق نمی شوید اما وقتی او را یافتید تا مدتهای
طولانی دوستش خواهید داشت.

نیلی
شما بیشتر متوجه نگاهتان هستید و استانداردهای بالائی در
انتخاب عشق دارید. هر راه حلی را با دقت و تفكر انتخاب
می كنید و بسیار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه میشوید
دوست دارید رهبر باشید و به راحتی می توانید دوستان جدید
پیدا كنید.

خاكستری
جذاب و فعال هستید، شما هرگز احساستان را پنهان نمی كنید
و هر آنچه را كه درونتان است آشكار می سازید. اما ضمنا
میتوانید خودخواه هم باشید. می خواهید مورد توجه باشید و
نمی خواهید بطور نا برابر با شما برخورد شود. میتوانید
روز مردم را روشن كنید. شما میدانید در زمان مناسب چه
بگویید و خوش اخلاق هستید.

سبز
خیلی خوب با افراد تازه كنار می آیید. در واقع آدم
خجالتی ای نیستی اما گاهی اوقات با كلماتت به عواطف مردم
آسیب می رسانید. دوست دارید تا مورد توجه و علاقه كسی
باشید كه دوستش دارید ولی اغلب تنهایید و به انتظار فرد
مورد نظرت می مانید.


طلائی
شما میدانید چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. آدم
بشاشی هستید و زیاد بیرون میروید. بسیار سخت میتوانی فرد
مورد نظرت را پیدا كنی اما وقتی او را یافتی تا سالیان
متمادی دوباره عاشق نمی شوی.

صورتی
شما همواره در تلاشید تا در هر چیزی بهترین باشید و دوست
دارید به سایرین كمك كنید. اما بسادگی قانع نمی شوی.
دارای افكاری منفی هستید و در جستجوی عشقی شورانگیز
مانند آنچه در قصه هاست هستید.

زرد
شما شیرین و بیگناهید ، مورد اعتماد بسیاری از مردم ،
و دارای رهبریتی قوی در ارتباطاتتان هستید. شما خوب تصمیم

میگیرید و انتخاب درستی در زمان مناسب می گیرید. همواره
در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر می برید.

خرمائی
باهوشید و میدانید چه چیزی درست است. میخواهید همه چیز
را مطابق میل خود كنید كه گاهی میتواند بدلیل عدم توجه
به نظر دیگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور
هستید. وقتی فرد مورد نظرتان را یافتید برایتان دشوار
است فرد بهتری پیدا كنید.

نارنجی
در مقابل اعمالتان مسئولیت پذیر هستید، می دانید چگونه
با مردم رفتار كنید. همواره اهدافی برای دستیابی به آنها
دارید و حقیقتا برای رسیدن به آنها تلاش میكنید ، فردی
آماده رقابت هستید. دوستانتان برایت بسیار مهم هستند و
قدر آنچه را كه دارید میدانید، گاهی اوقات واكنشتان
زیادی شدید است و علت آن نیز احساساتی بودنتان است.

ارغوانی
اسرار آمیز هستید، بهیچوجه خودخواه نیستید ، زود و آسان
نظرتان جلب میشود. روزتان با توجه به خلقتان میتواند
غمگین یا خوش باشد. بین دوستان محبوب هستید اما میتوانید
دست به عمل احمقانه ای نیز بزنید ، بسادگی امور را
فراموش میكنید. بدنبال شخصی هستید كه قابل اعتماد باشد.

لیموئی
آرام هستید، اما بسادگی عصبانی می شوید. به آسانی حسادت
می ورزید و در مورد چیزهای كوچك اعتراض میكنید، نمی
توانید به یك كار بچسبید اما دارای شخصیتی هستید كه
اعتماد و علاقه همه را جلب میكند.

نقره ای
خیال پرداز و بامزه اید ، دوست دارید چیز های جدید را
بیازمایید. علاقه دارید خود سازی كنید و بسادگی می
آموزید، براحتی میتوان با شما صحبت كرد و شما نصایح خوبی
میدهید. وقتی موضوع دوستی است متوجه میشوید نمی توان به
كسی اعتماد كرد، اما وقتی دوستان واقعی خود را یافتید تا
پایان عمر به آنها اعتماد میكنید.

سیاه
شما یك مبارز هستید و دارای انگیزه اید. اما تغییر در
زندگی را نمی پسندید. زمانی كه تصمیمی گرفتید، روی
تصمیمتان تا مدتها پای می فشارید. زندگی عشقی شما نیز
توام با مبارزه است و مثل همه نیست.

زیتونی
شما روشن قلب و آدم گرمی هستید. همراه خوبی برای فامیل و
دوستانید. خشونت را نمی پسندید و میدانید چه چیزی درست
است. شما مهربان و بشاش هستید اما بسادگی به مردم حسادت
نورزید.


قهوه ای
فعال و ورزشكارید ، برای دیگران مشكل است كه به
شما نزدیك شوند. زمانی كه متوجه میشوید نمی توانید به
چیزی كه میخواهید دستیابید ،‌ بسادگی تسلیم شده آنرا رها
میكنید.

آبی
اتكا به نفس كمی دارید و خیلی ایرادی هستید. هنرمند
هستید و دوست دارید عاشق شوید ، اما میگذارید عشقتان از
دستتان برود چون در این مورد از مغزتان فرمان میگیرید نه
از قلبتان.

سرمه ای
شما جذابید و عاشق زندگی خود هستید ، نسبت به همه
چیز دارای احساسی قوی هستید و خیلی زود گیج میشوید
زمانی كه از دست شخص یا اشخاصی عصبانی می شوید برایتان
مشكل است آنها را ببخشید.

سفید
شما آرزو و اهدافی در زندگی دارید زود حسادت می ورزید
نسبت به دیگران متفاوت و گاهی اوقات عجیب هستید اما همه
این حالت شما را دوست دارند.

كبود
احساسات شما بسادگی و ناگهانی تغییر میكند اغلب تنها
هستید ، مسافرت را دوست دارید. انسان صادقی هستید ولی
حرف مردم را زود باور میكنید. یافتن عشق برای شما سخت
است و گمگشته عشق هستید.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 13:2  توسط پرنیان  | 

درد و دل.....

سلام به همه ی دوستان خوبم

امیدوارم حالتون خوب باشه،منم خوبم.خوب ِخوب که نه ولی بد نیستم.

تو این مدتی که سر نزدم خیلی گرفتار بودم.بعد از اینکه با مهدی دوستیمو تموم کردم بازم طاقت نیاوردم و ازش خواستم که جداییمون به بعد از امتحاناتم موکول بشه که قبول کرد و من توی روز یک یا دو تا مسیج بهش میزدم که مهدی هم گاهی جواب میداد و گاهی نه.

گاهی هم با هم ۲مین صحبت می کردیم

به همین هم راضی بودم

همین که قسمتی از دلتنگی هام رفع میشد بهم کمک میکرد تا راحت بتونم درس بخونم.

مامانم یه مدتی بود که مریض بود و طبق تشخیص دکتر باید می رفت بیمارستان و عمل می شد،مامان هفدهم همین ماه توی بیمارستان بستری شد و هجدهم باید عمل می شد،من و بابا روز عمل از ساعت ۸ صبح توی بیمارستان کنار مامانم بودیم تا اینکه ساعت ۱۰ مامان رو بردن اطاق عمل.من خیلی ترسیده بودم و چون قرار بود شب من همراه مامان بمونم بیمارستان کتاب و جزوه هامو هم برداشته بودم تا اونجا درسم رو بخونم آخه بیست و یکم امتحان داشتم ولی وقتی مامان رو بردن دیگه نتونستم درس بخونم.

تا ساعت ۲:۳۰ مین هنوز مامان رو نیاورده بودن توی بخش،بد جوری دلم شور میزد آخه هم اتاقی مامان رو بعد از عمل برده بودن آی سی یو.

نگران مامانم بودم،دلشوره ی امتحان،خستگی فضای بیمارستان و غم بزرگ از دست دادن و جدا شدن از مهدی

اصلا" حال خوشی نداشتم و با اون حال از اول صبح همش در حال جواب دادن به تلفن بودم.خواهرم،برادرام،خاله،دایی،زن دایی ها،عمو و......

دیگه واقعا" اعصاب جواب دادن نداشتم.

شنبه روز عمل بود و من پنج شنبه یعنی دو روز قبل از عمل به مهدی گفته بودم ولی اون نه اس ام اس و نه زنگ زد،خیلی ناراحت بودم حداقل اگه برای من نه ولی به خاطر تمام نگرانیهای من برای وقت هایی که حال مامانش بد بود کاش یه احوالی از مامانم می گرفت.

توی اون چند روز هر وقت بهش زنگ می زدم بعد از احوالپرسی بهم میگفت کار دارم و خیلی سریع می گفت الان زنگ می زنم و بدون خداحافظی قطع می کرد.منم منتظر تماسش می موندم و ساعتها رو می شمردم ولی بی فایده بود و در تماس بعدی هم همین حرفها تکرار می شد.

توی بیمارستان وقتی مامانم رو آوردن به بخش یه مقدار حالم بهتر شد ولی وقتی مامانُ توی اون حال دیدم دلم ریش شد حالش خیلی بد بود و از درد می نالید.به محض اوردن مامان به بخش بیشتر اقوام اومدن ملاقات مامانم،خیلی شلوغ شده بود.بابام وقتی مامانُ توی اون وضعیت دید نا خودآگاه گریه کرد و دست مامان رو گرفته بود و دلداری میداد.آبجیم،خاله و مامان بزرگم هم گریه کردن.بعد از رفتن ملاقات کننده ها بابا هم از منو مامان خداحافظی کرد و رفت ولی تا آخر شب که بخوابه هر یک ساعت با تلفن از حال مامانم خبر می گرفت.

ساعت ۱۱صبح وقتی مامان رو برده بودن عمل به مدی زنگ زدم که بعد از احوالپرسی ازم پرسید کجایی وقتی گفتم بیمارستانم با تعجب پرسید چرا انگار اصلا" اصلا" از چیزی خبر نداشت یه کم اطرافش شلوغ بود گفتم نمی تونی صحبت کنی و سریع گفت بهت زنگ میزنم و قطع کرد اصلا" انتظار این برخورد رو نداشتم دلم می خواست درکم کنه ولی افسوس.

من که چاره ای نداشتم باز منتظر تماسش موندم ۲ ساعت بعد دیگه طاقت نیاوردم و مسیج دادم که میتونیم زنگ بزنم که باز اس داد زنگ میزنم.دیگه دستش رو خونده بودم با این جمله روزها رو یکی یکی میگذروند و از حال روحی من خبر نداشت.دلم میخواست اون روز فقط یه سوال ازش بپرسم و همه چیز رو تموم کنم ولی بهم فرصت نداد.

غروب ساعت ۶ که مامان یه کمی بهتر بود البته به کمک آمپول مورفین و چندین مسکن قوی به مهدی اس زدم که اگه می خوای منو بپیچونی بهم بگو.من فقط ازت میخوام تا اخر امتحاناتم تحمل کن بعد هر کاری که دوست داری بکن.و چند مین بعد بهش زنگ زدم که بالاخره جواب داد ولی خیلی عصبانی بود و به من اجازه حرف زدن نمی داد از نظر اون رابطه ی ما تموم شده بود و حرف زدن با من رو یه جور وقت تلف کردن می دونست،شنیدن این حرفا از اون برام سخت بود.

سعی می کردم آروم باشم و باهاش صحبت کنم مهدی همش می گفت جدایی و می خواست هر چه زودتر تموم بشه و حتی یک سر سوزن به خواسته ی من توجهی نداشت من این پشت تلفن بغض کرده بودم و دیگه طاقت نیاوردم و گریه کردم مهدی که فهمید گریه میکنم کمی نرم شد،دلش برام سوخت یه دفعه لحنش باهام عوض شد مهربون شد و بعد از کمی صحبت گفت که دوباره آخر شب زنگ میزنه و زد.

وقتی دوباره زنگ زد مهربون بود حال مامانمو می پرسید همونجوری بود که همیشه دوست داشتم باشه.بعد از خداحافظی و شب بخیر من داشتم درس می خوندم تا ساعت ۳صبح بیدار بودم و حواسم به مامان بود ساعت ۳ به بعد از خستگی روی صندلی کنار مامان هی چرت می زدم و همش خواب حرفای مهدی رو میدیدم خواب حرفایی که از جدایی میزد و با حال پریشونم از خواب می پریدم و.....

صبح قرار بود من ساعت ۸برم خونه درس بخونم و خاله به جای من بیاد پیش مامانوقتی رسیدم خونه انقدر خسته بودم که سریع رفتم به سمت اتاقم و روی تختم خوابیدم و یه مسیج صبح بخیر به مهدی زدم اصلا"منتظر جواب نبودم دیگه عادت کرده بودم که ۲،۳مین بعد بهم زنگید خوشحال بودم و تعجب کرده بودم به هر حال کلی احوالپرسی گرم کردیم و گفت تو طول روز بهم زنگ می زنه بعد من دو سه ساعتی خوابیدم که برای درس خوندن سر حال باشم.

تا آخر شب خبری از مهدی نشد،یکی دوتا اس هم دادم که جواب نداد.شب خانم داداشم پیش مامان موند و من قرار بود برم قزوین توی یونی با دوستان با هم رفع اشکال کنیم برف شدیدی می اومد.خیلی سرد بود.صبح دوباره به مهدی اس صبح بخیر دادم و گفتم که اینجا برف میاد بازم بدون جواب.

تا ظهر که با بچه ها بودم ساعت ۱رفتم ترمینال قزوین و سوار اتوبوس برگشتم خونه.توی راه داشتم دعای توسل گوش میکردم و همراهش می خوندم خیلی بهم آرامش میده،خوابم برده بود.

وقتی رفتم خونه مامان مرخص شده بود ۴روز بیمارستان بود.درد داشت و من تنها باید پرستارش می شدم البته تی روز زیاد به مامانم سر میزدن،آبجی،زن داداش،خاله و مامان بزرگ و.....

ولی بیشتر کارا به عهده ی من بود.منی که خیلی وقت بود دست به سیاه وسفید خونه نمی زدم حالا همه ی کارا به عهده ی من بود.

شب قبل از امتحان به مهدی زنگ زدم که گفت خونه ست خواستم باهاش صحبت کنم که قبول نکرد بهش گفتم فردا امتحان دارم ولی تو یه اس نمیدونم به شوخی یا مسخره گفت:((مگه من ویتامین c هستم شب خوش بای))خیلی ناراحت شدم و عصبی دیگه مغزم برای درس خوندن کشش نداشت انگار قفل شده بود.بهش اس زدم و گفتم:((دیگه نمیخوام به خاطر امتحانات هوامو داشته باشی یه جوری با خودم کنار میام با آرزوی بهترینها برایت برای همیشه خداحافظ))دوباره اس دادم ((گاهی وقتی دلم تنگ شد بهت زنگ میزنم اگه جواب هم ندی ناراحت نمی شم تا کم کم مثل تو که فراموشم کردی فراموشت کنم))و باز سر روی بالشم گذاشتم که اشکام سرازیر شد که اصلا" متوجه نشدم کی خوابم برد.صبح برای امتحان از ساعت4:30مین بیدار شدم و قبل از اینکه آماده بششم سریع خونه رو مرتب کردم،آشپزخونه و پذیرایی و اتاقها رو مرتب کردم.لوازم مورد نیاز مامان رو روی عسلی کنار تخت گذاشتم و شروع کردم به آماده شدن ساعت 7 داداشم منو رسوند درختی.ماشین نبود خیلی دیر شده بود 8:30 امتحان داشتم.تاکسی قزوین سوار شدم که بین راه از راننده خواستم از داخل قزوین نره و منو روبروی یونی پیاده کنه قبول نکرد گفتم کرایه بیشتر میدم که قبول کرد دیر شد ولی رسیدم بدو بدو رفتم طبقه ی سوم.دیگه داشت نفسم بند می اومد.گند زدم به امتحانم،اصلا" تمرکز نداشتم همه ی سوالات رو بلد بودم فقط دوتا رو ننوشتم اما بی دقتی زیادی کردم بعد از امتحان با استادم صحبت کردم.امیدوارم نمره ام زیر 12 نشم.

روز جمعه مهدی بهم یه مسیج زد و تولدم رو پیشاپیش تبریک گفت منم ازش تشکر کردم.خوشحال بودم  اما انتظار بیشتر از این رو داشتم آخه روز تولد برای من خیلی اهمیت داره و یه روز خیلی مهم برام محسوب میشه نه فقط تولد خودم بلکه تولد همه ی عزیزانم،دوستام و کسانی که برام مهم هستند.روز شنبه مهدی سر یه مسئله ای سوالی ازم پرسید که بعدش کلی بهم توپید بدون اینکه قبول کنه اون مسئله اصلا" ربطی به من نداشته،سکوت کردم و هیچ جوابی به حرفایی که بهم زده بود ندادم.

تا اینکه امشب نزدیکای ساعت ۹ بهم زنگ زد مامانم توی اتاقم بود نمی تونستم راحت صحبت کنم چون به مامان گفتم که دوستیم رو با مهدی تموم کردم و بهم زدیم.خیلی خوشحال بودم که بعد از چند روز صداشو شنیدم می گفت خبری ازت نیست،نیستی.گفتم خودت خواستی زنگ نزنم.کمی صحبت کردیم جویای حال مامانم شد و گفت که عموش فوت کرده بهش تسلیت گفتم وقتی گفت فردا میایم تهران برای مراسم قلبم داشت از جا کنده میشد ازش پرسیدم چند روز اینجا هستین که گفت معلوم نیست و بعد خداحافظی کردیم.

یه مسیج براش فرستادم و بهش گفتم که مشتاقم که ببینمش البته اگه مایل باشی شاید دیدار آخر باشه که جوابی نداد.

خونه مهمون داشتیم که چون من امتحان داشتم گفتم شام درست نمی کنم و بابا رفت حاضری گرفت ولی بازم همه ی پذیرایی از مهمون ها به عهده ی من بود مامان که نباید تا ۴۰روز از جاش تکون بخوره و حتی نباید یه استکان جابجا کنه بابا هم نمی تونست مهمونارو تنها بزاره.داداشا هم خونه نبودن.آخ این روزا چقدر خسته میشم.از صبح که بیدار میشم باید تا آخر شب کار کنم و همش حواسم به مامان باشه که قرص هاشو سر ساعت بخوره،تغذیه اش مناسب باشه که دچار ضعف نشه،ناهار به موقع آماده بشه تا وقتی بابا میاد خونه گشنه نمونه،ظرفها شسته باشه،همه جا مرتب باشه تا وقتی کسی میاد عیادت مامان خونه کثیف و بهم ریخته نباشه و.....

تازه الآن قدر مامان رو میدونم که قبل از عمل نمی ذاشت آب تو دلم تکون بخوره و من از صبح تا شب توی اتاقم می بودم و همه چی سر موقع آماده و مرتب بود.

واقعا" خونه داری خیلی سخته

فردا مهدی میاد تهران خدایا دل تو دلم نیست یعنی همدیگرو می بینیم؟؟؟؟؟

نباید دل خوش کنم ممکنه دوست نداشته باشه منو ببینه اگه منتظر باشم و نبینمش بازم دچار ضربه ی روحی میشم.

خیلی خسته ام شب همه خوش خوابای برفی ببینید به زیبایی و پاکی برف

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 11:44  توسط پرنیان  | 

کریسمس مبارک

کارت پستالهای زیبا ویژه تبریک کریسمس 2010

لذت در قلب کسانی که به معجزه ی کریسمس اعتقاد دارند بازتاب میکند. برای تو تمام صلح ، لذت و عشق این فصل رو آرزو میکنم . تغییر فصل رو بهت تبریک میگم

کریسمس مبارک عزیزم

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 21:32  توسط پرنیان 

هیشکی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه.....

جمعه ای که با هم رفتیم تهران یادته؟

چقدر دلم برای اون روز تنگ شده دلم برات تنگ شده لعنتی بـفهم

لحظه آخر

بی تو این روزای روشن واسه من تاریک و تاره

وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيداز همون روزی که رفتی دل به هیچ کسی ندادمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


فکر میکردم می رسی یه روز تو بی کسیم به دادم

گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله

دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله

لحظه های آخر تو توی قلب من می مونه

هیشکی مثل من بلد نیست قدر چشماتو بدونه قدر چشماتو بدونه...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدرفتی و چشمای خیسم یادگاری از تو موندهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


بی وفاییات هنوزم تو رو از دلم نرونده

چشم به راه تو می مونم تا که برگردی دوباره

می ترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره

گفتن لحظه آخر واسه من هنوز سواله

دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله

رفتی اما خاطراتت توی قلب من می مونه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد هیشکی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


تا وقتی که زنده هستم چشم به راه تو می مونم

تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم می دونم


 اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگه دار


با چشای خیس و گریون من میگم خدا نگهدار...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


 

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 12:36  توسط پرنیان  | 

رفتنمو باور کن.....

دیگه تمومه

 

بیرون میرم از زندگیت مگه خودت نخواستی؟

 

فقط اینو بدون که بی وفایی راستی راستی!

 

باشه می رم می رم یه جایی که منو نبینی

 

فقط بگم که عشق اولین آخرینی

 

باشه می رم اما بدون رسم زمونه این نیست

 

پایان یک قصه ی خوب عاشقانه این نیست

 

باشه می رم از تو گذشته های رنگی تو!

 

یادی نمی کنم دیگه از دل سنگی تو!

 

می گذرم از تمام خاطرات تلخ و شیرین

 

نترس نمیکنه تو رو دل شکسته نفرین

 

بیرون میرم از زندگیت مگه خودت نخواستی؟

 

درسته که میخواستمت حتی با کم و کاستی

 

یه وقت یادت نره که دوست داشتی منو یه روزی

 

تو آتیش پشیمونی بپا یه وقت نسوزی!

 

منو بگو برای کی از همه چی بریدم!

 

برای کی به مرز دیونگی هم رسیدم!؟

 

از عشق و از عاشقی بیزاره دلم خدایا!

 

چقد شکنجه دیده بیچاره دلم خدایا...!

 

من که گذشته ام ازت خدا ازت بگذره

 

میگن اونی که میگذره همیشه عاشق تره

 

دیگه خداحافظ تو عشق ما بی دوومه

 

هرچی که بوده بین ما دیگه همش تمومه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بین منو مهدی هر چی بود تموم شد و عشق برای همیشه برای من مرد

هیچوقت عاشق نمیشم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 23:55  توسط پرنیان  | 

آشتی.....

منو مهدی با هم آشتی کردیم

امروز بعد از ۹ روز با هم صحبت کردیم البته من منت کشی کردم وگرنه مهدی نمی خواست برگرده البته یه کمی هم حق داشت چون بیشتر من مقصر بودم

ازش عذر خواهی کردم و قول دادم که دیگه اذیتش نکنم و عصبانیتمو بهش بروز ندم

انقدر دلم براش تنگ شده بود

خیلی خوشحال شدم وقتی بهم زنگ زد دیگه از همه جا نا امید شده بودم

امیدوارم دیگه هیچوقت بینمون حرفی از جدایی نباشه

امروز بعد از کلاس چون عصبی بودم فاطمه دوستم گفت بریم ۴انبیا (زیارتگاه توی شهر قزوین)،خیلی وقت بود که نرفته بودم اونجا

وقتی اونجا هستم آرامش دارم رفتم زیارت کردم یه کم با خدا دردو دل کردم دعا کردم

الان حالم بهتره

من بدون مهدی نمی تونم دووم بیارم

نمی تونم

منو بابت تمام ثانیه هایی که تو رو از خودم نا خواسته رنجوندم ببخش گلم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 20:15  توسط پرنیان  | 

پایان.....

امروز یک هفته ست که منو مهدی با هم حرف نزدیم

دو روزه که برای همیشه از هم خداحافظی کردیم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

همه چی بینمون تموم شد دارم دیوونه میشم گریه امونم نمیده کاش با همون بد اخلاقی هات هنوزم بودی،کاش هفته ای یکبار جوابمو می دادی

آخرین باری که با هم حرف زدیم شب تاسوعا بود یادته عزیزم چقدر از هم عذر خواهی کردیم قول دادیم همدیگر و اذیت نکنیم

خدایا چرا اینجوری شد؟

سال گذشته شب یلدا هم باهام دعوا کردی و سرم داد کشیدی کاشکی امشب هم بودی و باز سرم داد می کشیدی بهتر از نبودنت بود

یادته اومدی تهران بهت گفتم نمی دونم چرا هیچوقت یادم نمی ره شب یلدا سرم داد زدی و گفتی مهمون دارم باید زود برم

خدایا بهم صبر بده هیچی ازت نمی خوام اگه رفتنی بود باید میرفت و اگه موندنی بود می موند

هر چی تو صلاح بدونی خدای من

ولی اگه قرار نیست دیگه بر گرده بهم صبر بده میدونی که خواب خوراک ندارم و همش غصه می خورم

زیر چشام گود رفته تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

کاش یه چیزی بود که آرومم میکرد کاش یه چیزی بود که از این دنیا نجاتم میداد دیگه دلم نمی خواد تو این دنیا باشم

خدایا کمکم کن

يکی را بيشتر از همه کس دوست دارم 

 کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نيز دوست نمی دارد !

يکی را دوست دارم با اينکه اين دوست داشتن

 ديوانگيست

 اما..........

 من ديوانه وار تنها او را دوست دارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 21:28  توسط پرنیان  | 

یلدا مبارک

شب یلدای من آغاز شد

نه سرخی انار نه لبخند پسته نه شیرینی هندوانه

بی تو یلدا زجر آور ترین شب دنیاست

بی من یلدایت مبارک

اس ام اس و مطالب یلدای 89

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 17:59  توسط پرنیان  | 

زندگی ادامه داره،از نو آغاز می کنم.....

سلام به همه ی دوستانم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدامیدوارم خوب باشید تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

معذرت میخوام که این پست رو خصوصی میذارم لطفا" درخواست رمز نکنید چون این نوشته فقط برای خودمه و رمزش رو به هیچکس نمیتونم بدم فقط برای اینکه احساسم رو اینجا ثبت کنم این پست رو گذاشتمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 16:38  توسط پرنیان  | 

السلام علیک یا ابا عبدالله ...

عالم همه محو گل رخسار حسین است ، ذرات جهان درعجب از كار حسین

 است . دانی كه چرا خانه ی حق گشته سیه پوش ، یعنی كه خدای تو

عزادار حسین است

فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را به همه ی عزاداران اباعبدلله

تسلیت میگم

التماس دعا

 گالری عکس های محرم | irannaz.com

آبروی حسین به كهكشان می ارزد ، یك موی حسین بر دو جهان می ارزد ،

 گفتم كه بگو بهشت را قیمت چیست ، گفتا كه حسین بیش از آن می ارزد

 گالری عکس های محرم | irannaz.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 22:11  توسط پرنیان  | 

احساس تنهایی.....

سلام به همه ی دوستان گلم

سلام به مهدی عزیزم

تو این مدتی که نبودم و پست جدید نمی ذاشتم اوضاع روحیم اصلا" مناسب نبود البته اصلا" مربوط به مهدی نیست منو مهدی با هم خوب هستیم

بهانه ای برای نوشتن نداشتم

تو این مدت یه جورایی خودمو توی اتاقم حبس کرده بودم و زیاد بیرون نمی رفتم یکشنبه میخوام برم دکتر وقت گرفتم شاید از این وضع اومدم بیرون

کارام خیلی زیاد شده، درس و امتحانات میان ترم،دور بودن از مهدی،و استرس های دیگه....

احساس تنهایی میکنم

شونه ای میخوام تا سرمو بزارم روش و دیگه به هیچ چیز توی دنیا فکر نکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 15:20  توسط پرنیان  | 

بازم جمعه.....

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com

امروز حالم خوبه شاید به خاطر تماس دیروز مهدی باشه شایدم به خاطر اینه که خونمون شلوغه و فرصت غصه خوردن ندارم

دیروز بعد از اینکه از یونی برگشتم رفتم دکتر ولی مطب دکتر بسته بود بعد از اون هم رفتم آموزشگاه کامپیوتر ،از شانس من اونجا هم تعطیل بود برگشتم و سر چهار راه ایستادم منتظر تاکسی ساعت ۵:۱۰ بعداز ظهر بود حالا مگه تاکسی گیر می اومد همینطور که ایستاده بودم منتظر تاکسی احساس کردم گوشیم زنگ می خوره آخه رو ویبره بود دیدم مهدی تماس گرفته باهم صحبت کردیم گفت هدیه ای که برام فرستادی رو گرفتم و کلی ازم تشکر کرد و بابت چند روزی که ناراحتم کرده بود عذر خواهی کرد.نزدیک ۵،۶ دقیقه صحبت کردیم و بعد من سوار تاکسی شدم خوشحال بودم به خاطر اینکه بهم زنگ زده بود و اینکه بالاخره بعد از ۳ روز فرصت کرد بره هدیه اش رو بگیره

وقتی از تاکسی پیاده شدم تقریبا" تا خونه ۱۰ دقیقه پیاده روی دارم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدکه دیدم دوباره باهام تماس گرفت و باز باهم صحبت کردیم سی دی که من براش فرستاده بودم رو داشت گوش میکرد دوباره مثل سابق صحبت می کرد کمی از اون سرد بودن خشکی در اومده بود ولی من مثل همیشه بودم کم پیش اومده که من با مهدی سرد صحبت کنم

وقتی رسیدم خونه دیگه ساعت ۶ شده بود کمی غذا برای خودم ریختم و گذاشتم روی اجاق تا گرم بشه و تو این فاصله یه سر به وبلاگم و نظرات زدم و جواب بعضی از کامنت ها رو دادم معمولا" وقتی از یونی بر می گردم و خونه می رسم این اولین کاریه که میکنم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدکه البته یه دلیلی داره که نمیتونم بگم

امروز جمعه ست و مامی از دیشب کله پاچه ی گوسفندی رو که عید قربونی کردیم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدرو بار گذاشته من که در اتاقمو از همون لحظه ای که کله پاچه رفت رو اجاق محکم بستم تا بوش بهم نخوره البته اتاق من با آشپزخونه خیلی فاصله داره

خواهرم با همسر و بچه هاش از صبح اومدن خونه ی ما برای صرف صبحانه به همین خاطر از صبح زود بیدار شدیم وقتی خونه شلوغ میشه کمتر غصه میخورم خواهرم و خانوادش تا غروب خونه ی ما بودن و من کلی با بچه ها سرو کله زدم بعد از ظهر هم یه کم روانشناسی خوندم آخه دوشنبه امتحان میان ترم دارمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

جمعه ها اصولا" حوصله ی هیچ کاری رو ندارم

برنامه های زیادی برای خودم دارم میخوام زندگیم رو عوض کنم و نمی خوام دیگه اون آدم سابق باشم در واقع اهدافم توی زندگی تغییر کرده و دیگه طالب اون چیزایی که قبلا" بودم نیستم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد با اینکه خیلی برام سخته امیدوارم که خدا تنهام نذاره تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 18:0  توسط پرنیان  | 

زندگی زیباست

سلام به همه ی دوستان گلم

عید سعید قربان رو به همه ی شما عزیزان تبریک میگم

از تمام دوستانی که تو این مدت منو تنها نذاشتن تشکر میکنم وقتی ناراحت بودم و غصه می خوردم با دیدن  و خوندن نظرات شما غصه هامو فراموش میکردم ممنون که به فکرم هستین

منو مهدی دیروز با هم صحبت کردیم وقتی باهام تماس گرفت کمی بهتر شدم

امروز هم بهم اس ام اس تبریک عید قربان زد

تو این ۳روزی که با هم صحبت نکردیم ،(البته ناگفته نمونه که من چندتایی اس ام اس زدم و مهدی هم یکی در میون جواب میداد)،دوستای دانشگاهم که منو گرفته میدیدن خیلی تلاش میکردن که خوشحالم کنن و موفق هم شدن انقدر سر به سرم میذاشتن و شیطنت می کردن که کلی از دستشون می خندیدم

راستش یه مقدار اخلاقم عوض شده و یه جورایی شدم که برای خودمم غریبه،نمی دونم چه طور بگم اما انگار دیگه اون آدم سابق نیستم و عوض شدم،گاهی احساس می کنم حتی خودمم نمی شناسم نمی دونم حس خوبی هستش یا نه؟؟؟

حالم بهتر از همیشه ست با غصه هام کنار اومدم حتما" تاثیر دعاهای شماست

من عاشق خدا هستم و همیشه دوسش داشتم و الان بیشتر از همیشه دوسش دارم می دونم که همیشه با منه و هیچوقت تنهام نمیذاره

منتظر نظرات قشنگتون هستم عذر میخوام که بی خبر آپ کردم دوستون دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 18:28  توسط پرنیان  | 

خدایا .....

سلام دوستان

از پریشب که با مهدی دعوا کردم هیچکدوم به هم زنگ نزدیم و امروز دو روزه که با هم صحبت نکردیم دارم دیوونه میشم خیلی ناراحتم داغونم داغون...

صبح که از خواب بیدار میشم تا آخر شب از اتاقم بیرون نمی رم درو رو خودم میبندم و همش با خودم حرف میزنم همش گوشی توی دستمه منتظر تماسم نمی تونم بهش زنگ بزنم چون بهم گفته بهش زنگ نزنم هنوز صداش توی گوشمه وقتی که سرم داد زدی مهدی صدات توی گوشم می پیچه

دلم صد پاره شده اشک از چشمام خشک نمی شه اصلا" این حال و روزم رو دوست ندارم

دیروز رفتم یونی کلاس روانشناسی داشتم بعد از اون با دوستام رفتیم قزوین و هدیه ی تولد مهدی رو براش فرستادم گفتن تا فردا ظهر به دستش می رسه نمی دونم گرفته یا نه دیشب بهش اس ام اس زدم و گفتم که هدیه رو برات فرستادم اونم این اس ام اسُ زد:<<چرا؟آخه....!!!!!>>منظورشو نفهمیدم

خدا می دونه که چقدر منتظر تماسش هستم یعنی بهم زنگ می زنه؟؟؟

مهدی آخه چه مشکلی برات پیش اومده؟

دلم برات تنگ شده مهدی،خدایا چرا داری مهدی رو ازم میگیری؟بنده ی بدی بودم برات؟گناه کردم؟دل کسی رو شکستم؟

از همه ی دنیا بیزارم

یعنی الان کجایی مهدی؟؟؟؟؟؟شادی؟غمگینی؟در چه حالی عزیزم؟چه جوری یه دفعه فراموشت کنم؟مگه می تونم فراموشت کنم؟

هنوز ۱۰روز از دیدارمون نگذشته

خدایا خسته شدم از زندگی خسته ام خسته

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 15:5  توسط پرنیان  | 

یکی هست تو قلبم.....

سلام به همه ی دوستان خوبم

آهنگمو عوض کردم تقدیمش می کنم به مهدی عزیزم

تقریبا" یک ساعت پیش با هم دعوا کردیم

ممکنه دیگه نیام و آپ نکنم

دیگه خسته شدم از عذاب کشیدن از غصه خوردن.....

 

بدان ای نازنین آنچه شکستی تصویر زیبای خودت بود که در دلم ساخته بودی

 

وقتی دلمو شکستی حس کردم بیشتر دوستت دارم

چون حالا دلم چندین تیکه داشت که هر کدوم جداگونه دوستت داشت...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 19:53  توسط پرنیان  | 

آرامش قلبی،یعنی ممکنه؟؟؟؟؟بدونه تو!!!!!

سلام به همه ی عزیزان

امروز حالم خیلی بهتره ولی الان که دارم این پستُ مینویسم دارم از خستگی بیهوش میشم دیشب خیلی اتفاقی وارد یه وبلاگی شدم که برام جالب بود و تا ساعت ۲:۳۰ شب داشتم می خوندمش که سراسر وجودم رو غم و غصه گرفت و کلا" مشکلات خودمو فراموش کردم

و با یه دنیا غصه خوابیدم و صبح ساعت ۵ بیدار شدم و آماده رفتن به یونی شدم همیشه وقتی یه روز میخوام زود برسم سر کلاس یه اتفاقی می افته که باز دیر میشه تویاتوبان تهران قزوین توی ترافیک سنگینی گیر کرده بودیم بازم تصادف شده بود ولی خیلی وحشتناک بود دو تا اتوبوس و ۲۰،۲۵ تا سواری که به هم خورده بودند و درب و داغون شده بودن

این هفته توی این اتوبان نزدیک ۱۰تا تصادف شده بود که تا حالا سابقه نداشته بهر حال با ۱ساعت تاخیر رسیدم یونی

کلاسا هم خوب بود بعد از کلاس رفتیم قزوین خیابون خیام خریدکه باز چیزی که می خواستمو پیدا نکردم و برگشتم کرج دیگه داشتم از خستگی پس می افتادم

ظهر با مهدی صحبت کرده بودم وقتی رسیدم کرج تماس گرفتم باهاش که نتونست صحبت کنه و بعد رفتم مرکز تجاری گلشهر و چیزی که می خواستمو بالاخره پیدا کردم و خریدم

برای ستایش جونم(خواهر زادم که دوماهشه)یه دست لباس ناناسی هم خریدم آخه خونه ی ما بودن

انقده خوشمل شده بود که نگوتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

وقتی رسیدم خونه کیفمو گذاشتم توی اتاقم و داشتم با ستایش بازی میکردم حواسم اصلا" به گوشی نبود نیم ساعتی گذشته بود که علیرضا(خواهر زادم) گفت خاله گوشیت زنگ می خورد دیدم بله مهدی تماس گرفته و من متوجه نشدم براش اس ام اس زدم و ازش عذر خواهی کردم و آخر شب هم با هم  صحبت کردیم

اصلا" نمی تونم به این فکر کنم که حتی یک لحظه هم فراموشش کنم با اینکه دارم این واقعیت تلخ رو کم کم قبول می کنم که نباید مهدی رو برای رسیدن بهش دوست داشته باشم خیلی تلخه ولی چاره ای نیست

امروز به قدری چشمام درد می کرد که خدا می دونه اصلا" نمی تونستم تخته رو ببینم همش چشام سیاهی می رفت از بس تو این مدت گریه کردم و به صفحه ی مانیتور چشم دوختم راستش تصمیم گرفتم یه مدتی ننویسم و باید برم پیش پزشک تا اوضاع چشمام بهتر بشه اصلا" دوست ندارم یه روزی عینکی بشم

کاش مهدی هیچوقت نیاد به این وبلاگم و حرفایی که از سر دلتنگی و گاهی عصبانیت و دلخوری ازش زدم رو نخونه

دلم نمیخواد ناراحتی شو ببینم حتی برای یک لحظه

بیشتر از همیشه دوستت دارم گرچه از عاشقی و عاشق شدن بیزارم 

علاوه بر همه ی ناراحتی هام احساس می کنم قلبمم نامیزون کار میکنه یه وقتایی تپش قلب اذیتم میکنه همش به خاطر خود خوریمه به خاطر حرفایی که توی دلمه و بروز نمیدم تنها جایی که می تونم راحت باشم اینجاست

امتحانات میان ترمم شروع شده و باید بیشتر به درسام برسم یه مدتی نمی تونم آپ کنم برام خیلی دعا کنید بهتون سر می زنم و حتما" هر روز نظرات رو چک میکنم و جواب میدم

 

دوستان بامعرفت با گذاشتن نظرات شناسایی میشن امیدوارم رو سفید بشید

دوستتون دارم پرنیان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 23:30  توسط پرنیان  | 

سردرگم.....

سلام

امروز حالم از دیروز بهتره ولی خیلی خسته ام از صبح هر کاری کردم نتونستم خودمو راضی کنم که با مهدی تماس بگیرم یا بهش اس ام اس بزنم اونم که از خدا خواسته تا غروب هیچ خبری ازش نشد تا اینکه خودم بهش مسیج زدم و بعد باهام تماس گرفت ۲دقیقه بیشتر صحبت نکردیم معلوم نیست بازم شب زنگ بزنه یا نه

خیلی خسته شدم امروز رفته بودم مدرسه ای که پیش دانشگاهی می خوندم تا مدارک کاملم رو بگیرم ولی گفتن باید صبح می اومدی،بعد از مدرسه کلی تنهایی گشتم بیشتر از ۱۰ تا بوتیک لباس مردونه سر زدم ولی چیزی که می خواستمو پیدا نکردم پاهام خیلی درد می کنه و خیلی خوابم میاد

دیگه تصمیم گرفتم کمتر غصه بخورم تو این چند روزی که گذشت پاک عصبی و افسرده شدم

میخواستم فردا هدیه ی تولد مهدی رو براش بفرستم ولی بازم نشد

سر در گمم ...اصلا" نمیدونم باید چیکار کنم

میدونم که ممکنه هیچوقت به مهدی نرسم ولی این باعث نمیشه که دوسش نداشته باشم فقط یه کم بیشتر اذیت میشم چون هر وقت منطِقم به قلبم که عاشقانه صداش میکنه و چشمام که منتظرش می مونه گوشزد میکنه که اون مال تو نیست دنیام خراب میشه و همه ی آرزوهام نقش بر آب

چاره ای نیست باید ساخت

خدا اینطور میخواد و نمیشه رو خواست خدا حرفی زد چند وقتی هست که نماز نمی خونم یه جورایی انگار با خدا هم لج کرده بودم ولی از امشب میخوام دوباره نمازم رو بخونم شاید اینجوری آرامش قلبیمو بدست بیارم

مهدی حتی فکرشم نمی تونی بکنی که چقدر دوستت دارم اما چه سود که با هر بار گفتن این کلمه هر روز ازم دورتر میشی و برام آرزوی محالتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

از همتون ممنونم که برام نظر میذارین و با من همدردی می کنید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 20:1  توسط پرنیان  | 

قلبم شِکست

سلام به همه ی دوستای گلم امیدوارم خوب باشید

از همتون معذرت میخوام که بی خبر آپ کردم اصلا" حس و حالشو نداشتم،روزای سختی رو دارم می گذرونم خیلی سخت حتی سخت تر از یک سال انتظارم

چند روز بعد از دیدارم با مهدی وقتی که تبریز بودم آدرس این وبلاگم رو بهش دادم ولی نمی دونم تا حالا بهش سر زده یا نه

می خواستم روز دیدارم باهاش در مورد آیندمون صحبت کنم و یه جورایی بحث رو پیش کشیدم و اون هم در موردش صحبت کرد و منو به آینده ای در کنار خودش امیدوار کرد و بهم گفت که توکلت به خدا باشه من هیچوقت ترکت نمی کنم و بهتره که درست رو ادامه بدی تا ببینیم خدا چی میخواد

 از خوشحالی سر از پا نمیشناختم انگار تمام خوشبختی دنیا رو یکجا بهم دادن دیگه هیچ غصه ای نداشتم آرومُ بی دغدغه زندگی می کردم به امید روزی که باهاش زیر یک سقف زندگی کنم دیگه شبها با آرامش میخوابیدم پیش دوستام که همیشه سرزنشم می کردن سرمو بالا می گرفتم و توی دلم بهشون می خندیدم به حرفایی که تو این یک سال بهم زدن و همیشه از دوست داشتن مهدی منعم می کردن

درست یک هفته بود که از دیدارمون می گذشت تا روز تولدش ۱۵/۸ یعنی شنبه،تو این یک هفته دیگه هیچ آرزویی نداشتم با اینکه از هم دور بودیم اما خیالم آسوده بود می دونستم که دلش پیش منه

شبی که برای تولدش توی هر دو وبلاگم مطلب گذاشتم ازش عذر خواهی کردم بابت اینکه هدیه ی تولدش رو چند روز دیرتر براش می فرستم چون داشتیم می رفتیم مسافرت و بعد از گذاشتن پیام تبریک خوابیدم صبح زود باید بیدار میشدم ساعت ۴صبح بیدار شدم و دیدم برام اس ام اس زده و نوشته که می دونم خوابی به وبلاگت سر زدم ازت ممنونم دوست دارم،بلافاصله جوابش رو دادم ولی چون گوشیش خاموش بود چند ساعت بعد دلیورد شد اون روز یعنی پنج شنبه ساعت ۱۰ شب بود که تونستیم با هم صحبت کنیم و بهم گفت که مطلب تولدی که برام گذاشتی خیلی زیباست و برات نظر هم گذاشتم ولی نگفت چی نوشته دل تو دلم نبود که بدونم برام چی نوشته همش لحظه شماری می کردم که کی بر میگردیم تا بتونم پیامش رو بخونم وقتی بابا گفت که فردا بر می گردیم و نمی تونیم بیشتر بمونیم خوشحال شدم راستش من اصلا" مسافرت به تبریز رو دوست ندارم و تو این یک سال با اینکه خانوادم چند باری رفتند نتونستن منو راضی به رفتن کنن که این دفعه موفق شدن،جمعه توی راه برگشت بودیم وقتی صبح حرکت کردیم به مهدی اس ام اس زدم که ما به سمت کرج حرکت کردیم عزیزم ولی طبق روال جمعه ها هیچ جوابی نداد و من هم که از دیشب منتظر اس ام اسِش بودم کمی ناراحت شدم

توی مسیر برگشت بابا خیلی استراحت می کرد و یه جورایی تفریحی برگشتیم و هر جایی که مناسب می دید نگه میداشت و تنقلات می خرید و....

به همین دلیل دیر تر رسیدیم خونه،تو این دو روز مسافرت یک لحظه هم از یادش غافل نبودم و همش جلوی چشام بود ساعت نزدیکای ۸ شب بود که دیگه تحملم تموم شده بود و یه پیام پر از گلایه براش فرستادم با این مضمون:<< اصلا" منطقی نیست به یاد کسی باشی که یادت نیست>>

نمی دونم یه احساس بدی داشتم دلم می خواست شب تولدش کنارش باشم و باهاش جشن بگیرم و فکر اینکه یعنی امشب کجاست و کی میخواد براش جشن بگیره؟ کی برای خوشحالیش برنامه ریزی کرده؟ پیش کی هستش که حتی یک دقیقه هم وقت جواب دادن به مسیج من رو نداره؟ و..... بیشتر عذابم میداد آخه مهدی هیچوقت از اتفاقاتی که توی روز براش می افته برای من نمیگه

دیدم جوابی نیومد یه اس ام اس دیگه دادم<<خدا می دونه امروز چقدر منتظر بودم یه خبری ازم بگیری ولی انگار سرت خیلی گرمه>>

بازم هیچ جوابی نیومد،اومدم خونه و تا رسیدم سریع رفتم سراغ سیستم و رفتم تو قسمت مدیریت وبلاگم و نظرات رو چک کردم البته برای اون یکی وبلاگم نه این،بیشتر از ۱۰ بار پیامش رو خوندم<<من عاشقت هستم و عاشقت می مونم همیشه در کنارت خواهم ماند دوستت دارم و.....>>

خوشحال بودم

برای شام خونه ی داداشم بودیم و اون جا بود که به مهدی اس ام اس زدم که معذرت گلم عصبانی بودم دلم میخواست شب تولدت شادیتو باهام تقسیم کنی و اون هم ۱۰دقیقه بعد تماس گرفته بود که من وقتی متوجه شدم که ۱۵ دقیقه ای گذشته بود سریع رفتم بالا و بهش زنگ زدم

وقتی با هم صحبت می کردیم عصبانی بود گفت که باز نق می زنی چی شده؟من از دیشب سر درد دارم هی گلایه می کنی،ازش عذر خواهی کردم و پرسیدم کجایی می دونستم که بیرونه چون وقتی خونه باشه بهم زنگ نمی زنه گفت خونه ی دوستش بوده با شنیدن این حرف بیشتر ناراحت شدم

یعنی یک دقیقه هم برای من وقت نداشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با هم خدافظی کردیم و فردا صبح بهش اس ام اس صبح بخیر و تبریک تولد زدم و در جواب فقط نوشت سلام خوبی؟مرسی از لطفت

براش فرستادم چقدر سرد اونم دوباره زد گلی گلی

منم براش زدم اینو باید اول می زدی قبول نیست

هیچ جوابی نداد فهمیدم که حوصله اش سر رفته،همیشه دلم می خواست نازمو بکشه ولی دریغ از یکبار

یادمه تابستون چند روزی بود که با هم قهر بودیم و یه روز که کلاس بودم بهم اس ام اس صبح بخیر زد منم کمی سرد جواب دادم چون واقعا" ناراحت بودم اس زد چقدر سرد بود منم حسابی براش گرم کردم ولی گفت قبول نیست و من دو سه تا اس ام اس زدم براش و حسابی قربون صدقه اش رفتم تا بالاخره راضی شد

بهم گفته بود که امروز از تهران میان برای بازدید و سرم شلوغه منم باهاش تماس نگرفتم ولی تو طول روز یکی دو تا اس ام اس براش فرستادم ساعت ۴:۳۰ دقیقه ی عصر بود که بهم زنگ زد و من در حال آماده شدن و رفتن به خونه ی خواهرم بودم داشتم با مهدی صحبت می کردم که یکی از مشتری هام زنگ زد و به مهدی گفتم که چند لحظه گوشی دستش باشه که جواب تلفن رو بدم وقتی صحبتم با مشتری تموم شد دیدم قطع کرده می خواستم خودم تماس بگیرم که اس زد شب تماس می گیرم فعلا"

بعد از اینکه از خونه ی آبجیم برگشتیم تقریبا" ساعت ۹ بود که بهم زنگ زد و داشتیم خوب و خوش صحبت می کردیم که مهدی در مورد مسِله ای صحبت کرد که بعد بحث ازدواج رو پیش کشید و گفت که من حوصله ی نامزد بازی و این حرفارو ندارم ازش پرسیدم یعنی چی این حرفا گفت قصد ازدواج ندارم مگه دیوانه ام، گفتم ولی تو روز دیدارمون حرفت این نبود چیز دیگه ای می گفتی من در این مورد می خواستم صحبت کنم که گفتی فکر جدایی رو از سرت بیرون کن گفت با هم دوستیم ولی هر وقت فرصت ازدواج برات پیش اومد ازدواج کن،حسابی بهم ریخته بودم مثل دیوونه ها دلم میخواست فریاد بزنم ولی نمی تونستم اگه می دونستم منو نمیخواد روز دیدارمون ازش خداحافظی می کردم و دوباره با یه دنیا امید ادامه نمی دادم،دنیا روی سرم خراب شد انقدر عصبی بودم که گوشیو قطع کردم و دوباره باهاش تماس گرفتم که بعد از کلی اصرار جواب داد پرسیدم منو برای ازدواج نمی خوای یا اصلا" با هیچکس قصد ازدواج نداری؟؟؟ هر چی من بیشتر در این مورد می پرسیدم مهدی بیشتر ناراحت می شد و می گفت ترو خدا بس کن در موردش صحبت نکن ولی من جواب می خواستم و دلم میخواست با یک کلمه بهم بگه که منو میخواد یا نه ولی جواب نمیداد می دونم نمی خواست که دلمو بشکنه ولی کاش همون روزی که همو دیدیم اینو می گفت چون اون روز که بعد از یک سال همو دیدیم وقتی توی فرحزاد بغلش کردم توی دلم به خدا گفتم یعنی این آخرین باره که توی آغوش میگیرمش؟؟؟؟؟و محکم بغلت کردم مهدی در حالی که گریه می کردم

کاش اون روز که هیچ امیدی به رسیدن بهت نداشتم امیدوارم نمی کردی

اون شب در حالی که گریه می کردم باهاش صحبت می کردم غم بزرگی رو دلم گذاشت با همون حالم با یه دنیا غصه و چشمای خیس خوابیدم

من هنوز با مهدی دوست هستم و با هم صحبت می کنیم و این فقط به خاطر اینه که خیلی بهش وابسته ام و دوسش دارم

تو این سه چهار روز هر شب وقتی می خوابم عروسکی که مهدی برام خریده بود رو تو بغل می گیرم و انقدر گریه می کنم تا خوابم می بره و از خدا میخوام که به خواب ابدی برم و دیگه بیدار نشم

میدونم خدا دوسم نداره و حتی آرزوی مرگم رو هم برآورده نمی کنه،روزا مثل مرده ی متحرک می مونم و تا یه جای خلوت پیدا می کنم برای مرگ آرزوها و رویاهایی که برای زندگی با مهدی داشتم اشک میریزم دیگه برام زندگی معنایی نداره

شاید یه روزی این حرفارو بخونی مهدی من،ولی گلم بدون اینارو ننوشتم که بهم ترحم کنی اینا حرفایی هستش که به هیچکس نگفتم و با نوشتن کلمه به کلمه اش اشک ریختم

کاش تفاوت های بینمون انقدر زیاد نبود که دلامون از هم دور بشه،کاش تو هم از نبود من می ترسیدی و کاش منم آرزوی تو بودم و هزاران ای کاش ها که حتی به گوش خدا هم نمی رسه

همیشه دوستت دارم و هیچوقت کسی جاتو توی قلبم نمیگیره مهدیِ من حتی اگر دوستم نداشته باشی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 8:28  توسط پرنیان  | 

غم بی پایان

احساس می کنم دنیا برام به آخر رسیده دیگه نمی خوام عاشق باشم میخوام قلبمو به یه تیکه سنگ تبدیل کنم برای همیشه

دیگه حتی خودمم دوست ندارم خدا رو هم دوست ندارم و هیچوقت نمی بخشمش

از زنده بودن و زندگی بیزارم

ممکنه برای همیشه برم و دیگه ننویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 12:44  توسط پرنیان  | 

مهدی جان تولدت مبارک

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

خواستم برایت هدیه بگیرم

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زیباییم

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ایستادگی ام

بید گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که همیشه سر به زیر دارم

به فکر فرو رفتم و

سرم را به زیر انداختم به ناگاه قلبم را دیدم

که بهترین چیز در زندگیم هست

به ناگه فریاد زدم

که قلبم را می فرستم چون

او

خود زیباست، مظهرایستادگیست

سربه زیرو با نجابتست

تولدت مبارک

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر…

تولدت مبارک…

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

نگاهت را قاب می گیرم. در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگی می بخشد.

امروز روز توست… تولدت مبارک

 

 

 

تولدت مبارک عشق من

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 0:54  توسط پرنیان  | 

روز دیدارِِِ با عشقم.....

سلام از همه ی دوستانی که به وبلاگم سر می زنن و برام نظر می ذارن ممنونم به خصوص دوستانی که خاطراتم رو می خونن و باهام همدردی می کنن این روزا دیگه هیچ غصه ای جز دوری از عشقم ندارم و برای همتون آرزو می کنم که به عشقتون برسید و اگر هم رسیدید دست راستتونو رو سر منم بکشید.من فردا با خانواده عازم سفر سه روزه به تبریز هستم برای چهلم شوهر عمم و چون تا شنبه نیستم نمی تونم مطلب جدید بزارم و جواب نظراتتون رو بدم و می خوام همین امشب تولد عشقم ،مهدی عزیم رو تبریک بگم که ۱۵ آبان هستش،امیدوارم سالیان سال با خوشی زندگی کنی و تا ابد توی خونه ی قلبم باشی.

دوستت دارم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

شنبه ۸/۸/۸۹

روز شنبه صبح ساعت ۷:۳۸ دقیقه بود که با مسیج مهدی از خواب بیدار شدم و سریع پیامش رو خوندم برام زده بود:<<سلام بر قلبم صبحت بخیر من از هتل آمدم بیرون عزیزم>> منم بلا فاصله جوابش رو دادم روز شنبه توی قلعه حسن خان کلاس داشت و باید توی کلاس شرکت میکرد و بعد از کلاس قرار شد که همدیگرو ببینیم ولی هنوز محل قرارمون مشخص نبود،صبح مامانم گفت که میخواد بره بیرون و منم باید باهاش می رفتم به مامی گفتم هر جا میری من باید ساعت ۳ برم بیرون گفت تا اون موقع بر میگردیم،وقتی برگشتم داشتم به خودم می رسیدم که مهدی تقریبا" ساعت ۲:۳۰ دقیقه بهم زنگ زد و گفت که من بیام کجا؟بیام کرج یا تو میای تهران مهدی کرج رو زیاد نمی شناخت و منم بهش گفتم میتونیم بریم کوه نور ولی گفت چون وسایلم زیاده سخته بیام اگه میتونی تو بیا تهران و منم قبول کردم راستش تهران خیلی برای من بهتر بود.

مهدی مستقیم از قلعه حسن خان رفت ترمینال منتظر من و همون جایی که دیروز همو دیدیم منتظرم بود،وقتی آماده شدم و رفتم تا به مامانم بگم که می رم بیرون مامان کلید کرد که با کی میری گفتم با لیلا گفت چرا دیروز نگفتی لیلا،من نباید بدونم تو کجا میری؟با کی میری؟کی میای؟و از این سوال ها من که وضعیت رو اینجوری دیدم هیچی نگفتم و سریع اومدم ایین و داشتم کفشامو می پوشیدم که مامی اومد و بهم گفت هر جا میری مراقب خودت باش و دیر برنگرد تا هوا تاریک نشده خونه باش بهش گفتم باشه بهت زنگ می زنم و از خونه رفتم بیرون.

با سرعت تمام راه می رفتم توی راه مهدی هی اس ام اس میزد که کجایی؟ منم میگفتم میرسم توی راهم.طفلکی خیلی تو ترمینال منتظرم موند و بالاخره ساعت ۳:۵۰ دقیقه بود که رسیدم ترمینال.

پیاده رو از دیروز خلوت تر بود اطراف رو نگاه کردم ولی ندیدمش بهش زنگ زدم گفتم نمی بینمت که دیدم توی ایستگاه روی صندلی نشسته وقتی منو دید بلند شد وقتی به هم رسیدیم بعد از دست دادن و بوسیدن هم توی چشام نگاه می کرد و می گفت چرا دیر اومدی نکنه منو پیچوندی منم با لبخند گفتم عزیزم من هیچوقت تورو نمی پیچونم دستم رو گرفت و رفتیم کنار خیابون تا تاکسی بگیره،توی تاکسی گفت که اول بریم برات یه عروسک بخرم اگه برات چیزی نخرم دیوونه میشم رفتیم پاساژ مفید توی خیابون زنجان و مهدی سامسونت و ساک مسافرتیش رو داد به نگهبانهای جلوی در ورودی پاساژ و دست هم رو گرفتیمو توی پاساژ می چرخیدیم مغازه ها بسته بودند و ما طبقات دیگه رو هم دیدیم تو این فاصله مهدی رفت توی یکی از مغازه ها تا ساعت قیمت کنه که مامانم تماس گرفت و گفت که کجایی به مامانم گفتم بیرونم انقد زنگ نزن مامان میام،دوباره با هم مغازه ها رو میدیدم که بابام تماس گرفت و گفت کجا هستی گفتم تا ساعت ۶ کلاس دارم و گفت که میام دنبلت اومدی بیا همونجایی که همیشه می ایستم و قطع کرد.خیالم از بابت بابام راحت شد ولی مامی می دونست که کلاس نیستم.

وقتی با مهدی قدم میزدیم باز مامانم تماس گرفت نمی خواستم جوابشو بدم که مهدی گفت جواب بده نگرانت میشهُ فکر می کنه حالا کجا رفتیم جواب دادم گفتم خیالت راحت باشه مامان و قطع کردم هم من و هم مهدی اعصابمون خورد شده بود من به خاطر مهدی و مهدی هم به خاطر من.مهدی بهم گفت بهتره زودتر برم خونه اینجوری مامانت فکر می کنه حالا داریم چی کار میکنیم البته بهش حق میدم گفتم مهم نیست من که همیشه تو رو نمی بینم یک روز بیشتر نیست امروز حتی اگر از آسمون سنگ هم می بارید من می اومدم به دیدنت.مهدی و من با لبخند همراه هم شدیم اون روز استرسی که با هر تماس مامانم به منو مهدی وارد میشد به اضافه ی زمان که انگار سریع تر از همیشه می گذشت اجازه نمی داد که ما راحت با هم صحبت کنیم با مهدی رفتیم توی یکی از مغازه ها که مانتو می فروخت و مهدی بهم گفت هر کدوم رو کدوم رو که دوست داری پرو کن با اینکه بهش بارها گفته بودم که من چیزی ازت نمی خوام ولی اصرار کرد که یکیشو امتحان کنم توی اتاق پرو دو سه تا از مانتو هارو پرو کردم و مهدی خوشش اومد بعد از چند لحظه مهدی با یه مانتوی دیگه اومد و گفت اینو هم بپوش یه مانتوی سرمه ای آورده بود خوشگل بود وقتی پوشیدم خیلی خوشش اومد و هی می گفت رنگ سرمه ای خیلی بهت میاد و منم لذت می بردم خیلی خوشحال بودم و بیشتر از این لذت می بردم که وقتی توی اتاق پرو بودم خودش دنبال مانتوی سرمه ای برای من گشته رنگی که خودش عاشقشه هیچوقت اینو فراموش نمی کنم برام خیلی قشنگ بود.ولی به دلایلی اون مانتو رو نخریدیم و یه مانتوی مشکی که با رنگ قهوهای کار شده بود گرفتیم و باز رفتیم توی یک عروسک فروشی،عروسکای خوشگلی داشتن مهدی برام یه خرس پولیشی خوشگل خرید.رفتیم طبقه ی پایین پاساژ که به صدای یه بچه که داشت ترکی صحبت می کرد جذب شدیم و با هم لبخندی زدیم و داشتیم به گل و گیاه وسط پاساژ نگاه می کردیم که مهدی گفت میخوای اینجا عکس بندازیم گفتم آره و ۶تا عکس از مهدی گرفتم و گفتم که دوست دارم یه عکس دونفره بگیریم من به یه خانومی گفتم تا ازمون عکس گرفت عکسامون خیلی قشنگن.

من بابت هدیه ها از مهدی تشکر کردم و بعد از گرفتن وسایل مهدی از پاساژ بیرون رفتیم و سوار یه تاکسی شدیم مهدی دوست داشت بریم به بستنی فروشی تو ستارخان که قبلا" خودش رفته بود و می گفت بستنی هاش خیلی معروف هستند ترافیک خیلی زیاد بود دیگه هوا تاریک شده بود و ما جلوی بستنی فروشی بابا رحیم پیاده شدیم ولی مهدی می گفت فکر نمی کنم این همونی که من میگم باشه به هر حال چون دیر بود همونجا دو تا شیر موز پسته(معجون) سفارش داد و کنار هم نشستیم و من که پر از دلهره بودم نمی تونستم بخورم همون موقع بود که یه شماره ی ناشناس به گوشیم زنگ زد و من قطع کردم مهدی گفت کی بود؟می دونستم شماره واسه تلفن همگانیه گفتم نمی دونم مهدی داشت با یکی از دوستاش صحبت می کرد که اون شماره دوباره باهام تماس گرفت و این دفعه جواب دادم بلــــــــــه داداشم بود که ازم می پرسید کجایی؟کی بر می گردی و.....

داداشم رضا وقتی با مامانم توی خونه قبل از رفتن پیش مهدی جرو بحث می کردم انگار حرفامو شنیده بود و به همین دلیل بهم زنگ زده بود حسابی حالم گرفته شد مهدی ازم پرسید کی بود بهت زنگ زد؟و شماره رو بهش نشون دادم باور نکرد که تلفن همگانی منم شماره رو گرفتم و دید که درست می گم ولی باز دو به شک بود که دادشم بوده یا نه؟!برام جالب بود.

ولی خیلی حالگیری بود دیگه نتونستم بقیه ی شیر موزم رو بخورم و با هم از اونجا رفتیم مهدی رفت تا از عابر بانک پول بگیره منم توی فکر بودم و داشتم توی ساعت های آخر بهش نگاه می کردم دلم آشوب بود مهدی نگران من بود و می گفت بهتره زودتر بریم اما من قبول نکردم گفتم اونا که میخوان دعوام کنن یا غر بزنن بزار بیشتر بمونم دلم نمیخواد بریم کمی با هم توی ستارخان قدم زدیم و مهدی یه گوشه ایستاد و گفت می خوای بایستیم و با هم صحبت کنیم یا میخوای بریم ترمینال اونجا بشینیم گفتم بریم ترمینال.من توی پیاده رو کنار وسایل مهدی ایستادم و مهدی رفت کنار خیابون تا یه تاکسی بگیره تو این دو روز انقدر کرایه تاکسی دربست داده بود که من واقعا" شرمنده شده بودم و بهم گفت که این دفعه شرط اومدنم به تهران اینه که باید ماشین بخری و اگر پول کم و کسری داشتی من کمکت می کنم منم قبول کردم که بهتره زودتر یه ماشین بخرم،بعد از کلی ایستادن بالاخره یه تاکسی گرفتیم و سریع سوار شدیم ترافیک سنگین بود و من از غصه ی جدایی سنگین تر،بغض توی گلوم چنگ می نداخت  و فقط به مهدی نگاه می کردم توی تاکسی باز بابام زنگ زد و بهش گفتم که توی راهم و دارم میام مهدی بیرون رو نگاه می کرد صورتش رو بر گردوندم و بهش گفتم که به من نگاه کن فهمید که بغض کردم از دیروز هی می گفت فردا موقع خداحافظی باز سمفونی(گریه) اجرا نکنی و باحرفاش میخواست که منو بخندونه،می گفت به جای من عروسک رو بغل کن شبیه من هست و کلی حرفای دیگه که من هم می خندیدم و چند تا از عکسامو توی گوشیم دید و خواست که براش بلوتوث کنم ولی باز نتونست حالمو عوض کنه با اون حالی که داشتم بهش گفتم نمیخوام که بری نمیخوام از دستت بدم از پیشم نرو اونم می گفت نمیخوام برم بمیرم که(البته دور از جونش)برمیگردم این دفعه زودتر میام تازه ماه دیگه تو میخوای بیای دستشو محکم گرفتم توی دستم و بوسیدم ولی نمیذاشت و اون دستای منو می بوسید دیگه اشکام سرازیر شده بود و با حسرتی وصف ناپذیر نگاش می کردم و توی دلم ترسی داشتم خدایا نکنه دیگه نبینمش؟نکنه نبینمش نکنه نبینمش.....

دارم با اشک می نویسم با یه دل تنگ با این که چند روز بیشتر از دیدارمون نگذشته ولی همیشه لحظه ی خدا حافظی تلخه

مهدی بهم می گفت گریه نکن بازم میام برای همیشه که نمیرم اشکامو پاک کردم و دست مهدی رو گرفتم دیگه رسیدیم ترمینال درست همون ایستگاهی که تاکسی های کرج بودند و بر عکس دیروز ماشین هم زیاد بود هدیه هایی که مهدی برام خریده بودُ رو صندلی جلوی یکی از تاکسی ها گذاشتم ترمینال شلوغ بود مهدی گفت بیا بریم اون طرف تا با هم خداحافظی کنیم و رفتیم همدیگرو محکم بغل کردیم و بوسیدیم دیگه نتونستم طاقت بیارم و توی بغل مهدی گریه کردم بهش گفتم دلم برات تنگ میشه زودتر بیا نمی تونم طاقت بیارم مهدی هم گفت منم دلم برات تنگ می شه گریه نکن دلمو خون نکن و باز همو بوسیدیم مهدی دست منو گرفت و منو سوار تاکسی کرد دلم نمی خواست ازش جدا شم باور نمی کردم که انقدر زود تموم بشه نشستم توی تاکسی و درو بستم و همینطور که نگاهم به مهدی بود تاکسی هم حرکت کرد نمی تونستم ازش چشم بردارم برگشتم که نگاهش کنم ولی ماشین خیلی سریع حرکت کرد و من همچنان گریه می کردم توی تاکسی سکوت سنگینی بود که صدای گریه ی آروم من سکوت رو می شکست همون موقع  مهدی بهم اس ام اس زد که من دوسِت دارم جواب دادم من بیشتر انقدر گریه کردم که دیگه اشکی برام نمونده بود و بقیه ی راه به عکسای مهدی و خودم نگاه می کردم و به حرفای ناگفته ای که باز توی دلم باقی مونده بود فکر می کردم حرفایی که خجالت می کشیدم بهش بگم.

وقتی رسیدم کرج دیدم که بابام با برادر زادم امیر حسین اومده و اونم کلید کرده بود که منو ببرید بالای پل هوایی پایین رو ببینم به بابا گفتم که بده بغلم من میبرمش ولی بابا می گفت تو خسته ای گفتم می برمش وقتی اومدم پایین من صندلی جلو نشستم و امیر حسین صندلی پشت همون لحظه صدای گوشیم رو شنیدم مهدی بود قطع کردم پیش بابام نمشد صحبت کنم بهش اس ام اس زدم دیدم ۳ تا میس کال افتاده رو گوشی و من متوجه نشدم می دونستم که الان حتما" نگران شده و پیام داد که می تونستی یه اس بزنی ترسیدم و نگرانت شدم گفتم برسم خونه باهات تماس می گیرم که گفت لازم نکرده جواب نمی دم اعصابم خورده،منم ناراحت شدم ولی به خدا متوجه تماسش نشدم هیچ قصدی توی کار نبود بلافاصله تا رسیم خونه بهش زنگ زدم ولی جواب نمی داد بهش اس دادم تا بالاخره جواب داد و صحبت کردیم از صداش مشخص بود که دلگیر شده ازش عذر خواهی کردم و بعد از کمی صحبت خداحافظی کردیم.

مامانم با پلاستیک هدیه هایی که دستم بود همه چیزو فهمید و باز سین جیمم کرد تا اینکه منم همه چیزو لو دادم اینجوری بهتر بود وگرنه باید دروغ پشت دروغ می گفتم و از اونجایی که اصلا" حافظه ی دروغگوییم خوب نیست بالاخره می فهمید و با دروغها اعتمادش رو به من از دست میداد.

به مهدی با اس ام اس گفتم که مامانم همه چیزو فهمید و می پرسید که بهت چی گفت .....

مهدی از لحظه به لحظه اش بهم اس می داد شام خوردنش،سوار هواپیما شدن،حرکت و بالاخره رسیدنش به مشهد که من با عرسکی که توی بغلم بود خواب وبیدار بودم براش اس ام اس زدم و شب خوش گفتم و خوابیدم و باز تا خود صبح خوابش رو می دیدم. صبح کلاس داشتم وقتی اس ام اسی که شب براش فرستاده بودم رو خوندم خنده ام گرفت اصلا" قابل خوندن نبود توی خواب و بیداری براش چی زده بودم که در جواب نوشته بود معلومه چی زدی بخواب که خوابی.

صبح زود بیدار شدم و رفتم دانشگاه توی راه به مهدی اس ام اسِ صبح بخیر زدم توی بوفه ی دانشگاه نشسته بودم که دوستام یکی یکی اومدن و و از روز دیدارم پرسیدن اونا از من خوشحالتر بودن مثل اینکه این اتفاقات برای خودشون پیش اومده بود و خیلی برام خوشحال بودن اقدر تو این یک سال منو پکر و افسرده دیده بودند که اون روز از خوشحالی من شاد بودن.

خدایا شکرت برای همه ی داده هات و برای همه ی نداده هات،فقط مهدی من هر جا که هست سالمو سلامت باشه.

 

ندادن نظر پیگرد قانونی دارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 23:14  توسط پرنیان  | 

روز دیدارِِِ با عشقم.....

روز جمعه۷/۸/۱۳۸۹

صبح روز جمعه قرار بود ساعت ۷ ترمینال باشم ولی اتاقم انقدر سرد بود که نتونستم از خواب بیدار بشم و بالاخره با هر زحمتی از خواب بیدار شدم و سریع یه دوش گرفتم و شروع کردم به آماده شدن دیگه خیلی دیر شده بود ساعت ۸ صبح بود که گوشیم زنگ خورد و دیدم که مهدی هستش و آروم صحبت کردم گفت کی حرکت می کنی و کجا همو می بینیم و بهش گفتم که منتظر تماسم باشه و بعد به سمت ترمینال حرکت کنه.

بعد از آماده شدن سریع رفتم پایین و مانتوم رو اتو کردم و بیشتر دیرم شد مهدی پشت سر هم اس ام اس میداد:کجایی؟معنی کاراتو نمی فهمم،اگه نمیای بخوابم و...

خدا می دونه با چه سرعتی راه می رفتم،بالاخره سوار تاکسی شدم و به ایستگاه تاکسی های آزادی رسیدم سوار تاکسی شدم و ماشین حرکت کرد بین راه همش توی فکر بودم و دعا می کردم که همه چی خوب باشه،پر از اضطراب بودم،پر از نگرانی،پر از شادی و پر از غصه و.....

توی راه هم چند باری زنگ زد و اس ام اس داد که کی می رسی؟و بالاخره رسیدم ترمینال

همیشه به این فکر می کردم که بعد از یک سال و بیست و شش روز وقتی دیدمش چه حالی خواهم داشت؟؟؟!!!

باهاش تماس گرفتم گفتم توی ترمینالم تو کجایی؟همدیگرو پیدا نمیکردیم کلی بالا و پایین رفتیم تا اینکه مهدی گفت بیا روبروی آموزشگاه کاردانی.با چشمم دنبالش می گشتم و بدون اعتنا به اطرافم به سمت جلو حرکت می کردم پیاده رو شلوغ بود و من توی جمعیت دنبال عشقم میگشتم

 بالاخره دیدمش از دور دیدمش،دیدمش.....

نمیدونید با چه سرعتی خودمو بهش رسوندم قرار وقتی همدیگرو دیدیم همو بقل کنیم ولی انقدر شلوغ بود که نمی شد

الان که دارم می نویسم صورتم خیسه از اشک کاش هیچ وقت این دو روز تموم نمی شد

به هم دست دادیم و همو بوسیدیم و یکی دو دقیقه به هم نگاه می کردیم هم من و هم مهدی به هم می گفتیم چقدر عوض شدی به قدری خوشحال بودم که دلم می خواست فریاد بزنم و از خدا تشکر کنم دست همو گرفتیم و رفتیم اون سمت خیابون تا سوار تاکسی بشیم.توی راه کنار هم نشستیم و با هم صحبت می کردیم،چقدر عوض شده بود حتی صداشم اونی نبود که تو این یک سال می شنیدم.آخه صدای همه پشت گوشی کمی تغییر می کنه وقتی کنارش نشسته بودم قلبم آرومِ آروم بود آرامشی که تو این یک سال حتی توی خواب هم نداشتم.

خوشحالیم غیر قابل وصف بود

 با هم رفتیم فرحزاد و تو یه لژ خانوادگی که دو طبقه بود در طبقه ی بالا نشستیم و مهدی سفارش صبحانه داد که تا آوردن صبحانه کمی با هم صحبت کردیم.بعد از صرف صبحانه که تقریبا" اطرافمون هم خلوت شده بود منو فرزاد کنار هم نشستیم و ازش خواستم که بغلم کنه دیگه طاقت نیاوردم وقتی تو بغلش بودم به این فکر می کردم که شاید این آخرین دیدار باشه پس با تمام وجود بغلش کردم و دیگه غصه و بغضی که توی این یک سال گاه و بیگاه توی گلوم چنگ مینداخت توی آغوش عشقم ترکید و گریه کردم وقتی نگام کرد دید که دارم گریه میکنم صورتم رو برگردوندم که اشکامو نبینه ولی دیگه دیر بود و مهدی اشکامو پاک کرد و گفت قرار نیست که گریه کنی برای چی گریه میکنی و دلداریم داد بعد سفارش قلیون و چای داد که بعد از کشیدن قلیون و صحبت مهدی صورتحساب رو حساب کرد و رفتیم.همینطور توی فرحزاد با هم قدم می زدیم من به اندازه ی تمام دنیا خوشحال بودم و خو شبختی رو احساس می کردم

وقتی کنارش راه می رفتم احساس غرور می کردم دلم می خواست زمان از حرکت می ایستاد و من برای همیشه کنار مهدی می موندم.مهدی کیف منو که سنگین بود ازم گرفت که خسته نشم و می گفت منتظر حرفات هستم،ولی من نمی تونستم حرف بزنم انگار زبونم قفل شده بود یه جورایی هنگ بودم نمی دونم شاید بهم شک وارد شده بود که بعد از این همه مدت دوباره دیدمش آخه توی دیدار اولمون یعنی سال گذشته اصلا" اینجوری نبودم.

دلم می خواست فقط نگاش کنم ،تقریبا" تا آخرای فرحزاد رفتیم بالا و دوباره همون راه رو برگشتیم.سر فرحزاد دوباره سوار تاکسی شدیم و مهدی به راننده گفت که بره دشتِ بهشت(سعادت آباد)،و باز توی راه در مورد دوستیمون و آینده صحبت کردیم.

دشت بهشت یا همون دربند کوچولو جای خیلی قشنگی بود که هم رستوران هم سفره خونه و هم کافی شاپ داشت و یه جای دنج بود.

مهدی خیلی تشنش بود منم همینطور،به محض ورود به رستوران همون نزدیک در ورودی که خلوت بود روی یکی از تختا نشستیم و مهدی سفارش آب و دلستر داد و چون زمان زیادی از صبحانه نگذشته بود ناهار سفارش ندادیم.مهدی از صبح سر درد داشت و دلش می خواست اونجا دراز بکشه البته چون خلوت بود منم کنارش نشستم.نسرین دوستم بهم اس ام اس زد و من خواستم جواب بدم که بعد مهدی گوشیمو ازم گرفت که ببینه،رفت تو این باکس و مسیج هایی که تو این یک سال بهم داده بود رو می خوند. 

 پی نوشت:تو این یک سال دوستی تقریبا" بیشتر مسیج های مهدی رو توی گوشیم نگه داشتم و همینطور مسیج هایی که خودم براش سِند کردم و حتی ۴تا از مسیج هایی که وقتی به شدت عصبانی و ناراحت بودم که توی دِرفتس مونده بود و براش سِند نکرده بودم،و البته اون یکی گوشیم این باکسش فقط اس ام اس های مهدی هستش از قبل از اولین دیدار و دوستیمون  تا زمانی گوشی جدیدم رو خریدم طوری که فقط جای یک مسیج باقی مونده.

به بعضی از پیامها می خندید و می پرسید اینارو کی و چرا زدم و من براش می گفتم که موضوع چی بوده،بعضی از مسیج ها رو هم پاک کرد و خیلی ناراحت شد که اینارو برام فرستاده،و من چیزی نمی گفتم و دلم می خواست خودش هر کدوم رو که دوست داره پاک کنه.پیامها زیاد بودند و از خوندنشون خسته شد و دراز کشید و ازم پرسید که ناراحت نمی شم اگر یه چرت کوتاهی بزنه و منم گفتم بخواب عزیزم.

 وقتی خوابید فقط نگاش می کردم راستش منم خیلی دلم می خواست کنارش می خوابیدم و سرمو روی شونه اش می ذاشتم ولی خجالت کشیدم بهش بگم وقتی خواب بود یه عکس ازش انداختم.سرو صدا و رفت و آمدِ اطراف نمی ذاشت که بخوابه و هی چشاشو باز می کرد،۲۰ دقیقه ای بود که چرت زد و کمی چرخید به طرف من گفت الان میگی خوابتو آوردی پیشِ من و باز چشماشو بست منم اذیتش می کردم و می گفتم که نخواب اگه بخوابی میرم دستمو گرفت توی دستش و دوباره چشاشو بست و گفت که دستاتو قفل کردم دیگه نمی تونی جایی بری و باز چشاشو بست چند دقیقه بعد بیدار شد و چون گرسنمون شده بود رفتیم داخل رستوران و غذا سفارش دادیم من خیلی سردم بود داشتم می لرزیدم مهدی سوشرتی که تنش بود رو در آورد و داد به من تنم کردم خیلی برام بزرگ بود ولی مهدی گفت که خیلی رنگش بهت میاد با رنگ سرمه ای خیلی جیگر شدی،تا قبل از اینکه غذا بیارن من از مهدی فیلم می گرفتم،بعد از صرف غذا دوباره چای و قلیون آوردن که در حین کشیدن قلیون مهدی باز رفته بود تو مسیج های گوشیم و داشت پیام های دِرفتس رو می خوند همونایی که براش هیچوقت نفرستاده بودم یعنی گاهی انقدر اذیت شده بودم که این پیامهارو نوشتم ولی دلم نیومده بود براش بفرستم وقتی این پیامها رو خوند کلی بهم ریخت گفت که هیچوقت این پیامها رو برای من نفرست هیچوقت منم ازش می خواستم که نخونه ولی همه رو خوند و ازم عذر خواهی کرد. 

من فقط نگاش می کردم ولی اون بیشتر اطراف رو نگاه میکرد و این موضوع منو خیلی اذیت می کرد ولی دم نمی زدم و باز نگاهش می کردم دلم می خواست به اندازه ی تمام عمرم وقت داشتم تا نگاهش کنم.مهدی ازم پرسید که چی دوست داری برات بخرم؟و منم گفتم که یه عروسک برام کافیه،آخه من عاشق عروسکا هستم و به مهدی گفتم وقتی پیشم نیستی به جای تو عروسک رو بغل می کنم و میبوسم.

از دشت بهشت اومدیم بیرون و رفتیم تا مهدی از عابر بانک پول برداشت کنه که یه مشکلی تو گرفتن پول بوجود اومده بود که خیلی وقتمون رو هدر داد و مهدی هم خیلی عصبانی شده بود دیگه هوا تاریک شده بود و من که باید حداکثر تا ساعت ۹ شب کرج می بودم بیشتر بهمون استرس وارد می شد مهدی می خواست حتما" اون شب برام یه عروسک برام بخره ولی چون جمعه بود اکثر مغازه ها تعطیل بودن رفتیم توی یکی از مغازه ها که کیف و مانتو داشت و کیفاش رو نگاه کردیم ولی چون مورد پسند نبود رفتیم تا سوار تاکسی بشیم و من از مهدی خواستم که خریدن عروسک بمونه برای فردا،رفتیم انقلاب و اونجا با هم سوار اتوبوسهای بی آر تی شدیم و تر مینال غرب پیاده شدیم و توی مسیر با هم صحبت می کردیم و هی آدرس تاکسی های ترمینال به مقصد کرج رو می پرسیدیم که انقدر آدرس اشتباهی بهمون دادند که فکر می کنم تر مینال رو  یه دور قمری زدیم ولی راه رفتن کنار مهدی برام لذت بخش بود حاضر بودم تا اون سر دنیا هم پیاده پا به پاش و شونه به شونه اش راه می رفتم.وقتی باهاش بودم هیچی از دنیا نمی خواستم.

بالاخره رسیدم به ایستگاه تاکسی های گلشهر ولی هیچ تاکسی نبود منو مهدی پر از دلهره بودیم که به موقع برسم کرج آخه بابام می خواست بیاد دنبالم و نباید دیر می کردم،مامانم زنگ زد که خونه ی عوت هستیم و از اونجا میایم دنبالت منو مهدی ۱۰دقیقه ای توی ایستگاه نشستیم و برای دیدار فردا یعنی روز شنبه صحبت می کردیم که تاکسی اومد دلم نمی خواست ازش جدا بشم ولی به هوای فردا که باز می دیدمش همو بوسیدیم و خداحافظی کردیم و ازم خواست که رسیدم بهش خبر بدم که نگران نشه.

توی راه مامانم دوباره زنگ زد و بهش گفتم که توی راهم الهام هم زنگ زد و خوشحال بود که من به آرزوم رسیدم.توی راه برگشته من،منو مهدی یکی دو تا اس ام اس به هم دادیم منم داشتم فیلمی که از مهدی گرفته بودم نگاه می کردم.وقتی رسیدم کرج باهاش تماس گرفتم که نگران نشه و بدونه که رسیدم.خونه که رسیدم باز بهش زنگ زدم گفت که هنوز نرسیده هتل و  راننده مسیر رو اشتباهی رفته به همین دلیل دیرش شده بود.وقتی رسید هتل بهم زنگ زد و گفت که گرسنشه و داشت غذا سفارش می داد من که سریع شام خوردم و می خواستم بخوابم گفت که دوباره باهات تماس میگیرم و قطع کرد. موقع خدا حافظی مامانم اومده بود توی اتاقم که توی چشمش قطره بریزم به مامانم گفتم که فردا با دوستم میخوام برم بیرون گفت کدوم دوستت و من چیزی نگفتم گفت کجا میخوای بری؟گفتم درختی.ولی انگار فهمیده بود دروغ می گم منم به شوخی گفتم میخوام برم مشهد و خندید و گفت امروز چشات خیلی می خنده راستشو بگو کجا بودی کجا میخوای بری؟منم باز زدم زیرشو گفتم که کلاس بودم و فردا هر جوری باشه من ساعت ۳میرم بیرون از حالا گفتم که بهانه ای نباشه و گفت که باشه برو،ولی انگار یه چیزایی بو برده بود.

پی نوشت:ماه سوم دوستی منو مهدی چون نمی تونستم توی خونه باهاش راحت صحبت کنم مهدی زیاد زنگ نمی زد و می گفت هر وقت تماس می گیرم یا می ری زیر پتو یا مامانت میاد قطع می کنی بهتره کمتر تماس بگیرم و این مسِله منو ناراحت میکرد که یه روز که آبجیم خونه ی ما بود دید که ناراحتم و دلیلشو پرسید و منم با کلی قسم دادن بهش گفتم که با مهدی دوستم و چون تا به حال با کسی دوست نبودم خواهرم حسابی جا خورد و گفت اگه همه چی رو بهم نگی به مامان میگم و البته بعد از دو هفته به مامانم گفت مامانم با اینکه می دونست یک هفته اصلا" به روم نیاورد تا یک شب که بعد از صحبت من با مهدی اومد توی اتاقم و همه چی رو گفت و من اون شب کلی گریه کردم ولی چون منو مهدی از هم دور بودیم مامانم زیاد دعوام نکرد ولی بعد از اون دیگه تماسهای مهدی رو قطع نمی کردم البته اصلا" روم نمی شد که پیش مامانم با مهدی صحبت کنم.بعد از گذشت مدتی به خاطر دلایلی به مامان و آبجیم گفتم که با مهدی بهم زدم.

به مهدی اس ام اس زدم که فردا هم OK شد و مامی همه چیزو فهمیده که باهام تماس گرفت و در این مورد صحبت کردیم مهدی می گفت که حالم گرفته ست وقتی پیامهارو خوندم بهم ریختم تو این یک سال خیلی اذیت شدی از خودم بدم اومدمگه تو چه گناهی کردی مگه تو چند سالته که باید انقدر عذاب بکشی و غصه بخوری من واقعا" متاسفام همینطور که مهدی حرف می زد اشک از چشمای من سرازیر شده بود وقتی بهش گفتم امروز زیاد صحبت نکردی و حواست به من نبود گفت وقتی پیامهارو خوندم بغض کرده بودم و نمیتونستم حرف بزنم حالم از خودم گرفته شد احساس کردم نمیتونه صحبت کنه صداش با بغض همراه بود و اون هم پشت گوشی گریه می کرد گفتم دلم نمی خواد از چشمات اشکی بریزه دلم نمی خواد ناراحت باشی من از تو ناراحت نیستم گفت دیگه نمی تونم صحبت کنم و دوباره زنگ می زنم و قطع کرد تا تماس دوباره یمهدی کلی گریه کردم مهدی دوباره تماس گرفت و گفت احساس می کنه من ناراحتم و دوست نداره به هیچ وجهناراحت باشم بهش گفتم که ناراحتی من علاوه بر دوری از تو فقط یه دلیل داره و اونم ترس از جدایی هستش من نمیخوام هیچوقت تورو از دست بدم و مهدی هم گفت که منم همینطور و بهتره هیچ وقت به جدایی فکر نکنی توکل بر خدا ان شاالله همه چی درست می شه و بعد به هم شب بخیر گفتیم و هر دو خوابیدیم.من همش تو فکر مهدی بودم و یه لحظه از فکرم بیرون نمی رفت طوری که تا صبح همش خوابشو می دیدم و چقدر خوب بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 2:38  توسط پرنیان  | 

روز دیدارِِِ با عشقم.....

سلام به همه ی دوستانی که تو این مدت تنهام نذاشتن و به بلاگم سر زدن و برام نظر گذاشتن امیدوارم حال همتون خوب باشه.

سلام به اولین و آخرین عشقم مهدی عزیزم،امیدوارم هر جا که هستی تو هم خوب باشی و باز دوباره ببینمت.

می دونم که همتون منتظر بودین تا بیام و در مورد روز دیدار بنویسم ولی چون کلاس داشتم و خسته می شدم اصلا" وقت نکردم ولی الان براتون تعریف می کنم.

روز پنج شنبه۶/۸/۱۳۸۹

صبح ساعت ۵ از خواب بیدار شدم و می دونستم که مهدی ساعت ۵ پرواز داره و خوشحال بودم که روز دیدار بالاخره رسید اما اصلا" باورم نمی شد سریع شروع کردم به آماده شدن و وسایلامو جمع کردم و حسابی به خودم رسیدم و بعد از دو سه تا مانتو و شلوار عوض کردن رضایت دادم و از خونه رفتم بیرون که سوار تاکسی بشم و برم دانشگاه.دل تو دلم نبود زمان خیلی دیرتر می گذشت و من دل شوره داشتم.توی تاکسی تو اتوبان قزوین که بودم ساعت ۷:۵۴دقیقه مهدی بهم sms داد با این مضمون:<<سلام من رسیدم>> انگار دنیا رو بهم دادن خوشحال بودم و منم جواب پیامش رو دادم.

 هندزفری توی گوشم بود و داشتم آهنگ هایی که برای مهدی می خواستم رایت کنم رو گوش می کردم و به جاده نگاه می کردم و به این فکر می کردم که یک سال انتظار داره تموم میشه و اشک توی چشمام حلقه می زد ولی نمیذاشتم که اشکام بریزه.

خیلی سخته که آدم با یک دنیا غصه به اندازه ی تمام دنیا هم خوشحال باشه.غصه ی از دست دادن و شادیه رسیدن.

چون دیر رسیدم UNI کلاس نرفتم استاد حقوقمون خیلی حساس هستش منم حوصله ی غر زدنش رو نداشتم

نشستم توی محوطه ی دانشگاه منتظر دوستام و یکی یکی می اومدن پیشم ولی چون بین کلاس حقوق با ریاضی ۴۰ دقیقه استراحت بود زود رفتن و من این کلاس هم نرفتم فاطمه کلی اصرار کرد که سر کلاس منتظرتم ولی اصلا" نمی تونستم تمرکز کنم و نگرانی تمام وجودم رو گرفته بود.مریم کلاس نداشت و پیشم موند و از اتفاقاتی که بین خودش و دوست پسرش افتاده بود برام تعریف می کرد.

مهدی روز پنج شنبه توی شرکتی در نزدیکی قزوین سمینار داشت و ۱۵ کیلومتر با قزوین فاصله داشت،بهم گفته بود که ساعت ۳سمینار تموم میشه و باید من می رفتم تهران تا ببینمش.تا ساعت ۳ که منتظر تماسش بودم ۴،۵ تایی اس ام اس بهش دادم ولی چون می دونستم نمی تونه جواب بده بازم صبر کردم ساعت ۳:۱۰ دقیقه بود که تماس گرفت و گفت که الان محمدیه هستم و دارم می رم تهران وسایلمو بزارم هتل و تو هم حرکت کن تا همدیگرو ببینیم ولی من گفتم بیا قزوین یا من بیام محمدیه با هم بریم تهران که قبول نکرد و گفت نمیشه احساس کردم بهونه گیری می کنه و باز گفتم که همش ۲۰ دقیقه طول می کشه که من بیام پیشت یا تو بیای قزوین و گفت که دارم سوار ماشین میشم ولی چون من اصرار می کردم گفت که الان بهت زنگ میزنم و میگم که چی کار باید بکنیم و منم منتظر تماسش موندم وبا مریم رفتم قزوین که تو خیابون ولیعصر با تاکسی برم تهران که زودتر هم برسم ولی مهدی باهام تماس نگرفت منم با مریم که خیلی گرسنش بود رفتیم ساندویچی و به جای غذا فقط حرص می خوردم و پیش مریم بغضم رو قورت میدادم و اون که همیشه منو از دوستی با فرزاد سرد می کرد اون روز هم هی ضد حال می زد و می گفت که دیدی باز پیچوندت و از این حرفا منم با حرفای مریم بیشتر بهم ریختم.

سوار تاکسی شدیم و بین راه مریم پیاده شد و من هنوز توی تاکسی بودم و با یه بغض گنده توی گلوم به فکر فرو رفته بودم وقتی رسیدم ترمینال چون ترافیک بود ۲۰ قدمی پل هوایی ترمینال از راننده تشکر کردم و پیاده شدم احساس بدی داشتم دو سه قدم که رفتم یهو یادم افتاد که کرایه ندادم و سریع راننده رو صدا زدم و کرایه رو حساب کردم.

توی ترمینال روی صندلی های حیاط نشستم و چون دیگه نمی تونستم طاقت بیارم بهش زنگ زدم و گفت که توی اتوبوس هستش از من پرسید که کجایی تعجب کرد که هنوز حرکت نکردم و دلیلشو پرسید منم گفتم خودت گفتی که منتظر تماست باشم ولی تماس نگرفتی و گفتم امروز نمی تونیم همدیگرو ببینیم چون تا بیام تهران و برگردم کرج با این ترافیک ساعت ۱۱ شب میشه و نمی تونم برم خونه.

مهدی هم وقتی صدامو شنید که ناراحتم و پر از بغضم بهم گفت پس من میام کرج چطوره و منم قبول کردم و خوشحال بودم رفتم سوار اتوبوس بشم که دیدم چون روز پنج شنبه بود صف بلندی کشیدن که این هم یکی از دلایل دیر رسیدنم به کرج بود.ساعت ۶:۳۰ دقیقه غروب بود که دوباره بهش زنگ زدم و گفت که هنوز توی هتل هستش دیگه علاوه بر ناراحتی عصبانی هم شده بودم و گفتم مگه قرار نبود بیای کرج گفتم هنوز راه نیافتادی؟احساس می کردم که مسخره ام کرده هی می گفت میام ولی خبری نبود.باز بهم گفت الان میام کرج و قطع کرد با حال پریشونی که داشتم کمی که گذشت بهش اس ام اس دادم که فردا همو می بینیم.

همون لحظه باهام تماس گرفت و با عصبانیت گفت بیام یا نه گفتم خسته ای ترافیک سنگینه دوباره حرفش رو تکرار کرد بیام یا نه که گفتم نه فردا ۷ صبح میام ترمینال تهران همدیگرو می بینیم و با ناراحتی خدا حافظی کردم و با بغضی که توی گلوم بود تا رسیدن به کرج سر کردم ساعت ۹ بود که رسیدم کرج و بابام اومده بود دنبالم وقتی رسیدم خونه بدون اینکه با کسی صحبت کنم روی تخت دراز کشیدم و بدون اینکه بغضم رو بشکنم خوابیدم ولی چه خوابی انقدر بد خوابیدم که حتی توی خواب هم بغض رو احساس می کردم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 16:2  توسط پرنیان  | 

دو روز مونده به دیدارمون.....

سلامی دوباره

خوبید خدارو شکر؟

من که  خیلی خوبم نمی دونم چرا؟!!!

البته دلیل اصلیش اینه که پس فردا عشقمو می بینم هنوزم پر از اضطرابم ولی بیشتر شاد بودم طوری که فرزادم فهمید و گفت امروز خیلی نیِشه ای؟؟؟

درسته امروز خوشحالم ملی همیشه قبل از یه اتفاق بزرگ و تلخ همیشه شادم و آروم،مثل آرامش قبل از طوفان.امیدوارم که این دفعه واقعا" شاد باشم.

امروز وقتی می رفتم UNI سوار یه پژو شدیم و چون فهمیده بود عجله داریم سریع می رفت ولی تا به حال با این سرعت توی اتوبان و شهر شلوغ نرفته بودم با سرعت ۱۶۰ به بالا می رفت صدای موزیک هم بالا منم عاشق سرعت،ولی وحشتناکم بود دیگه آخراش قلبم داشت می اومد تو دهنمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد،

قبل از اینکه برم کلاس با الهام نیم ساعتی گپ زدیم و خندیدیمو رفت خونه و منم رفتم کلاس.

تربیت بدنی داشتیمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد  ،ولی خوب بود کلاسش با اینکه حسابی رسمونو کشید.شاید به خاطر ورزشه که روحیه ام خوبهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد.

از صبح با فرزاد صحبت نکرده بودم تا ساعت  ۱۰ شب که خودش تماس گرفت و نیم ساعتی با هم صحبت کردیم خیلی دلم براش تنگ شده بود کلی با هم خوش و بش کردیم و حرف از قزوین و شرکت و سمینارو .... این چیزا افتاد که منم تا دیدم تنور داغه چسبوندمش.اگه گفتین چیو؟؟؟؟؟؟خوب خودم میگم.

اگه یادتون باشه توی پست (تو رو کم دارم امشب.......) هفدهم مهر در مورد عکسایی که فرزاد برام ایمیل کرده بود گفتم  که در این مورد یادتون باشه بعدا" میگم و حالا وقتشه که بگم.

وقتی فرزاد عکساشو برام ایمیل کرد به چند تا از دوستام که قزوینی هستن نشون دادم از روی آرمی که پشت فرزاد روی دیوار بود گفتن این که شرکت .... قزوینه.

همینو که شنیدم دنیا رو سرم خراب شد و با خودم گفتم یعنی فرزاد اومده قزوین و منو ندیده برگشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه اصلا" مغزم کار نمی کرد و داشتم دیوونه می شدم و دوستامم که دیگه با حرفاشون بیشتر آزارم میدادن البته با نصایحشون،امروز با فرزاد در این مورد صحبت کردیم و وقتی داشتیم صحبت می کردیم با یکی از همکاراش تماس گرفت و زد رو آیفن که منم مکالمه شون رو بشنوم و ازش آدرس سمینار قبلی رو که تو اون تاریخ رفته بودن پرسید و فهمیدم که نمایشگاه توی تهران بوده،به هر حال جز قزوین و کرج هر جای دنیا اگر بود انقدر روش حساس نمی شدم.

انگار یه کوهی رو از روی شونه هام بر داشتن،وقتی داشتیم صحبت می کردیم یه آهنگی گذاشت و من گوش می کردم آهنگی که دوسش داشت با اینکه شاد بود ولی من اینور گوشی اشکم در اومد و حتی روزی که خیلی شاد بودم هم گریه کردم.

بعد از خداحافظی اومدم تا آپ دیت کنم و حرفای روزای آخر انتظارم رو بنویسم.

بالاخره این انتظار سر اومد ولی خیلی سخت،خیلی سخت،خیلی سخت......

اصلا" توی کلمه نمی گُنجه تو این یک سال خیلی عذاب کشیدم خیلی......

حتی وقتی فکرشو می کنم که چطور طاقت آوردم بغض می کنم،یعنی آخر این انتظار و صبر اینه که برای همیشه جدا شیم یا برای همیشه مال هم بشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی امکان داره یه روزی مال هم بشیم با وجود تمام تفاوتهایی که داریم؟؟؟

خدایا هر چی که تو بخوای هر چی که تو بگی فقط دلمو نشکن که طاقتشو نداره،تو این یک سال زیاد شکسته.خدایا کمکم کن ،کمکم کن

نمی خوام شرمندت بشم.

فرزاد چه آرزوهایی با تو داشتمو دارم،چه نقشه ها برای با هم بودن کشیدم و برای دیدنت لحظه شماری می کنم ولی با اضطراب و با ترس.

ضربه ای که بابت اومدنت و ندیدنت توی اردیبهشت ماه خوردم برام سخت بود و هنوز آثارش باقی مونده همین ترسی که دارم.

یعنی بعد از این دو سه روز بازم می بینمت؟؟؟؟

خیلی خسته ام فردا هم آپ میکنم عذر می خوام که کسی رو خبر نکردم

((نظر یادتون نره لطفا"))

شب همتون خوش حتما" برام دعا کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 23:56  توسط پرنیان  | 

چهار روز مونده به دیدارمون.....

سلام دوستای گلم

از همتون بابت نظرات و همدردیتون ممنونم

چهار روز بیشتر به قرارمون نموندهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خیلی شادم ولی ته دلم خیلی هم نگرانم و می ترسم تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

یعنی چه اتفاقی می افته؟؟؟

پنج شنبه درست یک سال و بیست و پنج روز می شه که از اولین و آخرین دیدارمون میگذره،من که پر از اضطرابم از دل فرزاد خبری ندارم نمیدونم اونم براش مهمه و یا استرس داره یا نه؟؟؟

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دلم خیلی برات تنگ شده فرزادم قلبمو نشکن

از دیروز با هم آشتی کردیم ولی یه مسِله ای بین منو فرزاد پیش اومده که برای من هضمش خیلی سنگینه امیدوارم درکم کنه و در مورد اون موضوع پشیمون بشه تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خدایا می دونی من نمی خوام به بیراهه برم خودت کمکم کن و باهام باش

این روزا بیشتر از اینکه دپرس یا افسرده باشم تشویش و نگرانی دارم خیلی سخته که آدمی که عاشقه بدونه تا چند روز دیگه به احتمال ۹۰٪ رابطه اش با عشقش برای همیشه تموم میشه و باید اونو به دست رویاها بسپاره حتی فکرشم درد آوره،خیلی سخته نوشتن این حرفا

هیچوقت وقتی که با هم آشنا شدیم فکر نمی کردم که یه روزی دوستیم با فرزاد اینجوری بخواد تموم بشه

الان که دارم اینارو می نویسم به این آهنگ هم گوش می کنم که برای فرزاد میخوام رایت کنم

شکنجه همین بس که در خواب و رویا  

                             تویی در کنارم به صد فکر و سودا

                           گناه من این بود که دل ساده بودم

                                              یه رسوای عاشق یه دلداده بودم

                           تو در خلوت شب به پایم نشستی

                                             ولی بی بهانه دلم را شکستی...

فرزادم می دونم که توام حق زندگی داری حق انتخاب داری می دونم که فقط خواستن من ،برای کنار هم بودن کافی نیست تو هم باید بخوای،صورتم خیسه از اشک فکر نکن که نوشتن این حرفا برام آسونه دنیا روی سرم خراب میشه وقتی حتی یه لحظه به جدایی فکر می کنم.اما انگار تقدیر منو تو اینه ولی با همه ی این حرفا تو تصمیم گیرنده ی آخری.ولی نه دلم نمی خواد به پایان فکر کنم منو تو همیشه با هم می مونیم.

اگه روزی تو از کنارم بری بدون که هیچوقت از قلبم نمیری و همیشه یادت توی قلبم زنده می مونه  و قسم می خورم که قلبم فقط از آن توست و هیچ مرد دیگه ای شاید صاحب تنم اما صاحب قلبم نخواهد شد.

فرزادم شاید یه روزی اتفاقی راهت به این وبلاگ افتاد بدون منم پرنیان تو،همون که عاشقته،همونی که اگه آب تو دلت بلرزه می میره

با اینکه امروز سه دفعه با هم صحبت کردیم ولی دلم بد جوری گرفته بد جور

همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیکتر میشه...

خدا رو چه دیدی شاید نخواست منو تو از هم جدا بشیم خدایا تو از دل منم آگاهی هم از دل فرزادم،می سپارم به دست خودت خدایا تنهام نزار منو شرمنده ی خودت نکن خدایا گرچه گناهکارم ولی بزار حداقل روم بشه باهات حرف بزنم

 

خدایا فرزادمو به خودت می سپارم

به امید وصال دل همه ی عاشقان

همیشه و هر جا دوستت دارم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 23:36  توسط پرنیان  | 

شش روز مونده به دیدارمون.....

سلام

بازم روز جمعه ست و من دلگیر،از دیروز یه جورایی من و فرزاد(مهدی) با هم قهریم.نمی دونم تقصیر منه یا اون ولی هر چی هست می دونم که داره اذییتم می کنه.امروز هم چون تعطیل هستش حتما" داره استراحت می کنه و اینجور مواقع همیشه گوشیش خاموشه.از دیشب که دعوامون شد هر چی باهاش تماس گرفتم جواب نداد حتی جواب اس ام اسام هم نداد.

خیلی می ترسم میترسم باز وقتی اومد تهران منو ندیده برگرده

دو روزه که باز دارم غصه میخورم همش غصه همش غصه.........

حالم خیلی بده خیلی

چرا گاهی قلب آدما سنگی میشه؟

چرا کسی رو که دوسش داریم آزار می دیم؟

چرا.........؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 11:7  توسط پرنیان  | 

هشت روز مونده به دیدارمون.....

سلام از سه شنبه زیاد حال خوشی ندارم فرزاد به چیزی گیر داده که من دوست ندارم و از دیشبم هی با حرفاش میره رو اعصابم ولی به روی خودم نمیارم امیدوارم پشیمونی به بار نیاد و همه چی تا روز دیدارمون به خوبی بگذره

از همه میخوام در مورد عشق واقعی یه پسر به دختر توی نظرات برام نظر بذارن البته لطفا" نظر و عقیده ی خودتون باشه.

مرسی

خوش باشین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 21:5  توسط پرنیان  | 

ده روز مونده به دیدارمون.....

سلام به همه

میلاد امام رضا رو به همه دوستانم تبریک میگم

 به خصوص فرزادم(مهدی) که همشهری امام رضاست البته فرزادم آدرس این وبلاگم رو نداره و هیچ کدوم از حرفهای دلم رو نخونده

فقط ده روز به دیدارمون مونده شمارش معکوس شروع شده و من پر از اضطرابم یعنی چی میشه روز دیدارمون؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز ساعت ۸ شب بود که از UNI رسیدم کرج بابا و مامانم و امیر حسین و مریم(خانم داداشم) که رفته بودن خونه ی آبجیم سر راهشون اومدن دنبالم که طبق معمول امیر حسین کلید کرد که بریم پارک و رفتیم

منم که خسته و داغون بودم و از صبح هم با فرزاد صحبت نکرده بودم خسته تر بودم تا رسیدم خونه عین جنازه افتادم روی تخت و یکی دوبار به مهدی زنگ زدم و اس ام اس هم دادم ولی جواب نداد منم هندزفری رو زدم به گوشم که اگه یه موقع تماس گرفت متوجه بشم و در همون حال خوابم برد نیمه شب بود که هندزفری رو از گوشم در آوردم و به تلفنم نگاه کردم هیچ تماسی نبود و حتی هیچ اس ام اسی!!!!

با ناراحتی خوابیدم و انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی صبح شد و با صدای ویبره ی تلفنم از خواب بیدار شدم و دیدم که اس ام اس اومده بله عشقم بود فرزاد که بهم صبح بخیر گفت ساعت ۸ صبح بود انگار دنیارو بهم دادن وقتی اینجوری از خواب بیدار میشم تمام روز سر حال هستم .

ساعت از ۲ گذشته بود که به فرزاد اس دادم که دلم برات تنگ شده و اونم ۲ دقیقه هم از اس ام اسم نگذشته بود که بهم زنگ زد وای نمیدونید چقدر خوشحال شدم کمی صحبت کردیم و گفت که باز زنگ می زنه

مامی و بابا رفتن دکتر و قرار شد که من هم آماده بشم تا وقتی برگشتن بریم خرید لباس،من و مامان رفتیم تو یه بوتیک لباس و تقریبا"۲ ساعتی توی اون بوتیک بودیم و با کلی خرید برگشتیم خونه،منم یه شلوار خوشگل و یه بلوز و یه تاپ و شلوارک ست خوشگل خریدم که باید فردا که تربیت بدنی دارم بپوشم.

از همین حالا عزا گرفتم که فردا کی میخواد این همه بدو بدو کنه

راستی فردا خالم برای امام رضا مولودی داره باید همین که از دانشگاه رسیدم خونه برم خونه ی خاله

فردا روز پر مشغله ای دارم.خیلی خوابم میاد امیدوارم همتون خوش باشین و فردا برای همه روز خوبی باشه

برای من و فرزاد هم دعا کنید،دعا کنید به آرزوی قلبیم،به فرزادم برسم

شب خوش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 22:48  توسط پرنیان  | 

بهم سخت می گذره با اینکه خیلی مهربون تر از همیشه شده

امروز صبح که از خواب بیدار شدم به فرزاد sms دادم و بهش صبح بخیر گفتم و منتظر جواب بودم ولی چون جوابی نداد گفتم شاید مشغول کار هستش و وقت نمی کنه ولی خدا می دونه که هزار بار گوشیمو نگاه کردم

از روزی که با هم دوست شدیم همیشه وقتی از خواب بیدار میشم بهش sms میدم و روز خوشی رو براش آرزو میکنم و فرزاد هم بیشتر سعی میکنه که جوابمو بده و البته بعضی روزا هم خودش پیش دستی میکنه

میدونید هیچی لذت بخش تر از این نیست که آدم با صدای کسی که بیشتر از دنیا دوسش داره بیدار بشه،البته برای من sms هم همونقدر با ارزشه،چند روز پیش هم بهم sms زد من که اصلا" انتظارشو نداشتم خیلی خوشحال شدم و یه اس تپل براش فرستادم.

ظهر در حال دانلود کردن آهنگ و وب گردی بودم و کلی تو نت چرخیدم و وبلاگ هارو چک کردم و مامی هم هر نیم ساعت صدام میکرد و داد می زد از جلوی اون سیستم بلند شو ووووووووووووووووووووووووووووتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدو همینطور ادامه میدادتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

ولی مامی هم مثل خودمه دیر عصبانی میشه ولی وای از روزی که عصبی بشه من که جلو چشمش ظاهر نمی شم

بعد از اینکه بابا اومد و ناهار خوردیم دوباره اومدم توی اتاق و دفتر شعر الناز دوستم که دست من بود رو برداشتم و شروع کردم به پاکنویس کردن

پی نوشت:الناز یکی از دوستای خوب دانشگاهمه که خیلی هم صمیمی هستیم الناز شعر میگه ولی به قول  خودش که میگه اینا شعر نیست دلنوشته ست،دفترش دست من بود و قرار شد که من براش پاکنویس کنم.

همینطور که مشغول نوشتن بودمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدآهنگ هایی که دانلود کرده بودم گوش می کردم و تو یه فولدر جداگانه می ریختم آخه می خوام برای فرزادم یه سی دی رایت کنم می خوام آهنگاش توپ باشه اگه آلبوم جدید یا تک آهنگه توپی داشتین خبرم کنید

ببینید تو چه وضعی بودم نوشتن شعرای عاشقانه و گوش کردن به آهنگ های احساسی و فکر کردن به فرزاد و......

در همون حال بود که تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم ولی بعد از چند تا بوق که جوابی نداد قطع کردم معمولا" تو اون ساعت بهش زنگ نمیزدم ولی چون یهو دلم هواشو کرد تماس گرفتم تقریبا" یک ساعتی گذشته بود که تلفنم زنگ خورد بلهههههههههههههههه دیدم گل منه فرزاد بود با هم ۱۰دقیقه ای صحبت کردیم و گفت که حالش خوب نبوده و تا ظهر هم شرکت نرفته بود و کلی هم از وضعیت روحیم پرسید و گفت که بهترم یا نه؟

بعد از اینکه خداحافظی کردیم اشک از چشام سرازیر شد و باز گریه.....

این روزا خیلی بهم سخت می گذره با اینکه خیلی مهربون تر از همیشه شده باز نمی دونم چه مرگمه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اشکامو پاک کردم و دوباره شروع کردم به نوشتن دیگه خسته شدم و جمع کردم بساط شعرو آهنگ و .....

داداشم و خانومشو امیر حسین شیطون(برادر زادم) اومدن خونمون و شام خونمون بودن که منم کلی سر به سر امیر حسین گذاشتم و باهاش بازی کردم که باعث شد روحیه ام عوض بشه

کلا" آدمی هستم که با هر شرایط و جوی خودمو وفق میدم

خیلی وقته که عروسی نرفتیم دلم میخواد برم عروسیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

واقعا" به یه چیزی احتیاج دارم که روحیه ام رو عوض کنه خیلی داغونم

 نمی خوام از دستت بدم فرزادم

فردا کلاس دارم باید زود بیدار بشم این استاد روانشناسی هم گیره دیر برسم رام نمیده سر کلاس

معذرت خیلی دیره دیگه نمیشه واسه آپ خبرتون کنم

شب همه خوش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 22:56  توسط پرنیان  |